دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد. و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود. و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد. و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد مي زد خود را. مسافر از اتوبوس پياده شد: «چه آسمان تميزي!» و امتداد خيابان غربت او را برد. غروب بود. صداي هوش گياهان به گوش مي آمد. مسافر آمده بود و روي صندلي راحتي ، كنار چمن نشسته بود: «دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته است. تمام راه به يك چيز فكر مي كردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
1390/06/26 - 23:00 در
چهار راه
آقا وحید این مطالب که میفرستی خوبه بیا تو بیشه عضو شو راست کاره اونجاست
15 سال و 3 روز و 4 ساعت و 56 دقيقه قبلباشه چشم
15 سال و 3 روز و 4 ساعت و 51 دقيقه قبلمنتظرم
15 سال و 3 روز و 4 ساعت و 44 دقيقه قبللینکشو لطفا بهم بده
15 سال و 3 روز و 4 ساعت و 29 دقيقه قبلwww.bisheh.comمنم میتونی با اسم vahidtanha پیدا کنی
15 سال و 2 روز و 16 ساعت و 27 دقيقه قبل