روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ...
1390/06/27 - 11:25 در
عاشقانه زیستن
بوووووووووووووووووووووس
15 سال و 11 روز و 18 ساعت و 56 دقيقه قبلفدای تو گلپریییییییییییی

15 سال و 11 روز و 18 ساعت و 54 دقيقه قبلزیبا بود دوست من
15 سال و 11 روز و 18 ساعت و 52 دقيقه قبلخدا نکنه عزیزززززم . . . سلامت باشی
15 سال و 11 روز و 18 ساعت و 52 دقيقه قبلتشکر جناب آندره
15 سال و 11 روز و 18 ساعت و 41 دقيقه قبل