دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دو کبوتر بودند هر دو هم خانه هم.. هر دو هم لانه هم.. پر گشودند به صحرای بزرگ.. شاد تا دامن دشت لحظه ای چند گذشت.. روی هر شاخه نشستند و پریدند به شوق..نوک منقار به هم مالیدن..ناگه از سینه کوه.. بانگ تیری به همه دشت نشست.. رشته خواب چمن را بشکست.. دو کبوتر با هم بال در بال به خون غلتیدن.. پر شکسته به هم مالیدند.. لحظه آخر دیدار رسید.. دی...ده در دیده هم.. یکصدا نالیدند.. دو کبوتر غم خود را به نگاهی با هم.. با وداعی گفتند.. لحظه تلخ گذشت.. هر دو در خون خفتند.. ناگهان نغمه گری ناله برآورد ز کوه..ناله ای پر اندوه.. ای خدا لحظه شادی چه کم است.. زندگی دشت غم است..چه توان کرد در این دشت غریب.. غم و شادی به هم است.. اشک من میگوید .. عمر ما آه و دم است.. غم من کشت مرا.. ای خدا لحظه شادی چه کم است

1390/07/07 - 12:12 در Im in love
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)