امروز یکی از دوستانم را دیدم که شرایط روحی خوبی نداشت .. خودش می گفت به احساسم خیانت شده ..اما اسم اتفاقی که برایش افتاده تجاوز بود .. به او تجاوز شده بود اما اوتعبیر زیبایی داشت از همه ی اتفاقات.. اشک من به پهنای صورتم جاری شده بود و او می خندید و از تمام حرف هایی که تار و پود روح و جانش رابه هم دوخته بود می گقت ... میگفت هر روز به او یاداور می شدم که بی او هیچم ...آه چه حس زیبایی هرروز عصر به دیدار هم توی همان پارک آشناییمان می رفتیم...آه چه لحظات دلنشینی هرروز تمام اتفاقات و سختی های آن روز را برایم تعریف میکرد...آه چه اعتماد ارزشمندی اینها را با افتخار می گقت ...هر چه منتظر شدم نگفت: هر روز من به او زنگ میزدم او هیچ با من کاری نداشت...اَاَاَه چه حس احمقانه ای هرروز به همان پارک آشناییمان می رفتیم.معلوم نیست چند تفر دیگر را اینگونه طعمه قرار داده بود...اَاَاَه چه لحظات تهوع آوری هر روز به دروغ تمام اتفاقات و سختی های آن روزش را برایم میگفت...اَاَاَه چه دلسوزی های تاسف باری.. آخر خونم به جوش آمد به او گفتم چت شده؟!!!دیوانه شدی؟اون یک آدم عــ ... حرفم را قطع کرد.......... #{دیدگاه}
1390/07/16 - 10:32 در
دوره
.....حرفم را قطع کرد و با بغض تلخی گفت من از آن آدم حرف نزدم من به آن کاری ندارم... من از تمام زیبایی های دل سپردنم گفتم..دلدادگی بی ادعا بی منت..او بعد از 3 سال لایقش نبود تقصیر من است؟
14 سال و 11 ماه و 12 روز و 22 ساعت و 4 دقيقه قبل