دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

جان از غم زمانه و دل از فراق تو زخمي است ... حالا بگو چه كنم؟ ... !

1390/07/22 - 19:46 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

حالا بگو چه كنم؟
نازنين
حالا
كه شب از نيمه برگذشته و من
اميد سحرم نيست ديگر

حالا بگو چه كنم
تو اي شاعرِ شبِ پيشين
كه در كنارِ پت پته‌ي شمع كوچكِ خود
راستي را به شعربانگِ خويش فريادي كردي
ميان آن همه دروغ
حالا
در اين شبِ ديرزاي
در شهري كه كوچه‌هاش را ديگر
مرز دروغ و حقيقت ناپيداست
فرياد از چه سر كنم؟

آي بالابلندِ شيرين‌كار
كه روزگاري
روزي
چشمهايِ تو شعبده‌ي نهانيِ صد هزار عشق بود
حالا
كه چشمِ تيره‌ي شبها
از كاسه تهي است
حالا كه نورِ چراغ ديگر
بر رنگِ ناديده روشني نفشاند
حالا كه مرزِ نور و تاريكي
قلبِ تپنده‌ي زني است كه با دستان‌اش
همه‌ي اشتياق‌اش را
از سينه بر كشد
حالا بگو چه كنم؟
وقتي كه جداره‌هاي گلو
از قنديل‌هاي سكوت
زخمي است
و مردانِ مرد
كنارِ دروازه‌هاي شهر
بر گذرگاهِ تاريك
كوله‌بارِ ايمان‌شان را فرو نهاده‌اند
تا گندم و ارزن بردارند
حالا
به جز سقفي بر روزن و
جز نقره فشانِ كمركشانِ صبر
نواي چكامه‌اي پيدا نيست
با ما اگر كه بخواني
گاهي در رقص و ولوله
گاهي نشسته بر تاركايِ حزن
با ما اگر كه بماني
گاهي
دمی نفسی جایی

حالا بگو چه كنم؟
جان از غم زمانه و
دل از فراق تو زخمي است ... !

14 سال و 11 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 51 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)