نامش عشق بود.... معشوقه اش آزادی.... غریب و ناشناس مانده بودند در همسایگی دلهایمان....... تا شبی در میدان شهر محکوم به جرم انسان بودن!!! تازیانه خوردند..... ما فقط نگاه کردیم.... و دستهایشان را از زندگیهایمان بریدیم..... چون دستهای ما اموخته است که بزند،ببندد،بکُشد...... آن روز که چرت زنان لمیده بودیم در ایوان وحش..... آن ناشناسان با چشمانی پر اشک از شهر ما رفتند...... سالهاست کسی حتی نامشان را نمیبرد..... تا رسد که دلی تنگشان شود!!!! تو از آنها چیزی به یاد داری؟؟؟ یادت مانده است صدای بغض هایشان به وقت شکنجه های فرزندانشان؟؟؟؟؟؟؟
1390/07/22 - 20:11 در
نسل آریا فرزند ایران
واي چقدر زيباست
14 سال و 11 ماه و 5 روز و 19 ساعت و 24 دقيقه قبلممنونم
14 سال و 11 ماه و 5 روز و 19 ساعت و 21 دقيقه قبل