دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

@★فــــــــاطـــمـــه★ يك روزي يك دختري مهربون توي چنگلي آهن و فريب كنار درخت پيرخشكيده ايستاد نگاهش كرد و درخت پير زنده شد عاشق شد دخترك خنديد اما درخت اشك باريد با هزاران افسوس از دوباره زنده شدن و دوباره عاشق شدن چون پير بود و به زمين زنجير و اين اولين بار بود كه شكوفه هايش بويعشق و مهرباني مي داد

1390/07/26 - 17:33 در هذيان با آيينه
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)