دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
خوش ب حالت . . . مامان نزاشت من برم. . . چقد دلم هواي اونجارو داره. . . حتما خيلي هواي اونجا سرده
14 سال و 11 ماه و 6 روز و 15 ساعت و 58 دقيقه قبل توسط موبایلکجا؟
14 سال و 11 ماه و 6 روز و 15 ساعت و 40 دقيقه قبلمال داداش من سرد نبود استخوان شکن بود! ولی حال داد! یک زیارت عاشورا زدم تو رگ!!!! صبح بود کسی نبود عالیـــــــــــــــــ
#بهشت . . .
14 سال و 11 ماه و 6 روز و 15 ساعت و 19 دقيقه قبل توسط موبایلخيلي اونجا رو دوست دارم . . .
خوش ب حالت . . .
گلپری اشتباه نشه ! بهشت زهرا نبودم!
14 سال و 11 ماه و 6 روز و 7 ساعت و 35 دقيقه قبلپریروز قبل پادگان رفتم بهشت زهرا! ساعت 5.30 صبح یک حالی داد!!!
ولی امروز رفتم بودم پیش داداشم ته همت!
واااااي پاكوتا من فكر كردم منظورت از #بهشت اونجا بوده. . . واقعا راسته ك ميگن هركسي از ذن خود شد يار من. . . صبح فكركردم اونجا رو ميگي. . .
14 سال و 11 ماه و 6 روز و 7 ساعت و 31 دقيقه قبل توسط موبایلمن فقط صبح ها میرم! اونم زمانی که هیشکس نباشه!!! دیگه خیلی بد موقع برم سر ظهر وسط هفته میرم!!!!
14 سال و 11 ماه و 6 روز و 7 ساعت و 26 دقيقه قبلگاه گاهی از سر دلتنگی میرم شاید....
ماهم از وقتي يادمه صبح هاي خيلي زود جمعه ها ميرفتيم. . . اما گاهى وسط هفته خودم ميرم و قبل ظهر برميگردم. . . و ي روز ميرسه ك اين رفت برگشت نداره
14 سال و 11 ماه و 6 روز و 7 ساعت و 21 دقيقه قبل توسط موبایلاینک این منم،
14 سال و 11 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 36 دقيقه قبلبی آنکه راهی رفته باشد، خسته ترین.
بی عمر گذرانده، سالخورده ترین.
من با تمام من من های در نطفه خفه.
با تمام خواستن های خاموش. فراموش.
من با خستگی از یادبردن های اجباری.
اینک این منم،
زخم خورده تمام علم های بی عمل،
تمام تصمیم های بدون اجرا.
منی که اهل هیچ جا نیستم و
خدایم را گم کرده ام
تا سرزمینم را از او بپرسم.
خدایم مرا رها کرده تا در سرگشتگی امّا و اگرها،
ای کاش های لعنتی عذابم دهند.
کجا شکسته ام که به یاد نمی آورم؟
بختک روزمرگی را کدامین دست پرکینه بست؟
کجا در هر لحظه جان دادن را امضا کردم،
که از همه جا بدواقعه برمن میبارد؟
کجا تمام شده ام که نفسهایم عاریه ایست؟
خودم را در کدام بیراهه به چاه عمیق اشتباه انداختم،
که سیاهی و تاریکی،
سرنوشتم را چنین شوم رقم زده اند؟
و خدایم ناتوانی هایم را ناچیز می پندارد
که هر روز، تازه تر از تازه ای بر من عطا می فرماید.
مگر من تا کجای صبوری ادعا کرده ام،
که هنوز باید ادامه دهم؟
حال که باید ادامه داد، بُهت مرا به سکوتی برسان،
تا آن زمان که به یادم می آوری،
تاب صبوری ام باشد.