روزی شاید برایم سخت بود دانستن آنکه ممکن است دوستانم را در گذر زمان از دست دهم... امروز اما همه آنهایی را که دوست می داشتم از دست می دهم و چه غریبانه برایم عادیست!!!! نمی دانم این جنون از کجا و چگونه و در کدامین کوره راه زندگی به جانم افتاد که این چنین بی تفاوتم از تنهایی از بد بودن از نبودن...... دلم می خواهد به سرزمینی سفر کنم که تنها من باشم و همدم هر روز تنهاییم ، سیگارهایی که دود می شوند تا با مرگشان آرام آرام مرا دود کنند. وسعت غریبی من در میان این مردم آشنا چنان به جنونم می آورد که دیگر تاب گله مندی های دوستان قدیم را ندارم و آنها چه با تعجب به دوستی می نگرند که باور داشتند می شناسندش اما........ به قول شاعری:...............
چقدر خوب است که هر صبح
14 سال و 10 ماه و 18 روز و 8 ساعت و 59 دقيقه قبلتنهای تنها بیدار شوی
و مجبور نباشی به کسانی بگویی که
دوستشان داری
وقتی که دیگر
دوستت ندارند..