کجایی کبری جان؟.......... هنوز زنده ای؟....... ازدواج کرده ای؟........ به بچه هایت یاد دادی کتاب را زیر درخت رها نکنند؟........ ... بیا کبری جان! بیا و کتاب های دبستانی امروز را ببین.... بیا و ببین خبری از تصمیم کبری نیست......... بیا و ببین که بچه های امروز دیگر نیازی ندارند کتاب هایشان را سالم و تمیز نگاه دارند تا سالهای بعد برادران و خواهران دیگر از آنها استفاده کنند.......... بیا و ببین خواهر برادری وجود ندارد که بعدا از کتاب ها استفاده کند....... اینجا همه تک فرزند شده اند کبری جان....... بیا.......... بیا و ببین که دیگر خانه ای نمانده که حیاط داشته باشد و باغچه و درختی......... بیا کبری جان....... بیا تا با هم به یاد تصمیم آن روزهایت گریه کنیم....!.....
1390/08/17 - 17:45 در
خاطرات