دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خاطره تنها مدرکي است که فراموشي را محکوم مي کند، پس بمان در خاطرم...
تـوجـه » بهترین خاطرات دوران کودکی ،مدرسه ،دانشگاه و زندگی خود را در این گروه به اشتراک بگذارید.

جزئیات گروه

شناسه 240
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع سرگرمی و تفریح
ارسال 889 پست
عضو 300 کاربر
طرفدار 27 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 104
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 137
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 113

کاربران گروه

(295 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

خاطرات
شناسه‌: 240 · سرگرمی و تفریح
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
نــازی SG
1390714_649400321778102_151829509_n.jpg نــازی SG
در خاطرات

از اینا

توماس مور
توماس مور
در خاطرات

رفته بودییم روستا به اقوام سر بزنیم کوچولو بودیم رفتیم به طویله شون سر زدییم که یه هو دیدم یه گوسفند دراز کشیده و نفس نفس میزنه.از رو کنجکاوی دمشو بالا زدم دیدم دو تا پا داره ازش میاد بیرون.اومدم به بابام گفتم گوسفند صابخونه داره میمیره دو تا هم پا در اورده از دمش.پدرم دو تا پس گردنی زد و گفت دیگه اونجا نرید.بعد دو نفر رفتن طویله.من بعد ها که بزرگ شدم فهمیدم گوسفند محترم داشته زایمان میکرده

♡✿♡ sea girl ♡✿♡
♡✿♡ sea girl ♡✿♡
در خاطرات

چند روز پیش داداشم یه حرفی زد یهو من گفتم نه یهو خیلی خونسرد برگشته میگه: آفرین بابا!از فردا جلو ما سیگارم بکش دیگه!مامان این دخترت چرا اینقدر لات شده جدیدا! یعنی تو عمرم اینقدر از یه بچه 15 ساله خجالت نکشیده بودم!نامرد یهم شبیخون زد!

Iman kamran
Iman kamran
در خاطرات

اون دسته از عزیزانی که میگن فقط به درد میخوره کاملا در اشتباهن چون من خودم دیروز سر کلاس با همین وسیله 1 ساعت و نیم ( از اونجایی که 12 ساعت تو یه روز کلاس داریم )... دقیقا نشستم رو به رویه استاد سرمو تکیه دادم به صندلی که مثلا دارم درس گوش میدم و همینجا به کار اومد چون از روبه رو چشمام مشخص نبودن و فقط چشامو باز میکردم سرمو به نشانه تکون میدادمو باز میخوابیدم

این ارسال را بازنشر کرده است.
توماس مور
توماس مور
در خاطرات

وقتی شیطنت میکردییم و مادرمون با جارو می افتاد دنبالمون تنها جای امنی که داشتییم بغل مادر بزرگمون بود.

توماس مور
توماس مور
در خاطرات

الهیی دستت و به خاک بزنی طلا بشه

♡✿♡ sea girl ♡✿♡
♡✿♡ sea girl ♡✿♡
در خاطرات

امروز با اتوبوس تو راه برگشت به خونه بودم! (یعنی خواستم بدونین فرهنگ استفاده از وسایل نقلیه عمومی در من بیداد میکنه!!! )که نزدیک ایستگاه زنگ زدم نگه داره!رد شدیم و نگه نداشت! از یه دختره پرسیدم مگه اینجا ایستگاه نداره؟!!گفت داره حواسش نیست و خودش داد زد که آقا ایستگاه نگه نداشتین!یهو راننده با یه لحنی تندی داد زد که مگه گفتین و نگه نداشتم؟!!منم که حرصم گرفته بود گفتم زنگ زدم خو!میگه زنگ زدی چه فایده باید داد بزنی و بگی ایستگاه پیاده میشم!والله تا اونجایی که در جریانم تو تاکسی اعلام میکنن! حالا من اون دختره راننده ی کصافط! سایر حضار! یعنی کل روز با این راننده ها درگیری داریما!

توماس مور
DSC04205.jpg توماس مور
در خاطرات

باغ شاپوری_شیراز/تیر ماه نود و دو

توماس مور
توماس مور
در خاطرات

کودک که بودم یادمه اینقدر برف میبارید که من مسیر خونه تا مدرسه رو روی برف ها غلطان غلطان طی میکردم

این ارسال را بازنشر کرده است.
✌ ᔕᗩᙢᗩ ✌
✌ ᔕᗩᙢᗩ ✌
توسط موبایل در خاطرات

دیروز وقتی ازشرکت داشتیم برمیگشتیم سوار سرویس شدیم‎‎ھمہ داشتن صحبت میکردن ک ی دیدیم‎‎ھمہ شروع کردن ب جیغ زدن قیافہ دخدرا دیدنی بود منم بعد جیغ زدن کلی خندیدم پسرام ھرکاری کردن نتونستن بگیرن .بعدش رانندہ میگہ این کار تو بودہ..‏‎‎ازخندت معلوم بودہ.. آوردی تو سرویس بعدش من از ی تو 7 متریم فرار میکنم‎‎

سرباز ایران
سرباز ایران
در خاطرات

داییم داشت خاطره تعریف می کرد می گفت که ما یه باند بودیم و همین انتخابات دانش آموزی بود ما هم چون کاندید داشتیم چنان تقلبی کردیم که وقتی رای گیری شد تعداد برگه های رای یه صد تایی بیشتر از دانش آموزان کل بود حالا کسی رای نداده بماند هیچی دیگه رو سیاه شدند

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
در خاطرات

حرف از قرعه کشی افتاد یاد یه خاطره افتادم ...جوون بودم باشگاه تکواندو میرفتم یه روز استادمون بهمون گفت فردا پیاده رویه برید قرعه کشی میکنن بزرگترین جایزه اشه البته خلاصه گفت برید برگه ی شماره بگیرید برید خوش بگذرونید سر ساعت بیاید جایگاه گفتیم باشه سر شوخی رفتیم حالا هی قرعه کشی کردن شماره ی ما نبود یهو دیدیم نه شماره ی ما در اومد چی بود حالا؟ یک ی 8 نفره یعنی مرده بودیم از خنده هیچی دیگه شیرین خواهرم رفت رو سکو تحویل بگیره ما اینور داشتیم میمردیم از خنده این تنها باری بود که در واقعیت قرعه به نام ما افتاد وقتی اومدیم خونه مامانم رو دید دقیقا این شکلی شد

باران بهاری
باران بهاری
در خاطرات

یکی از همکارای مامانم همیشه تو کشوی میزش شکلات یا آب نبات داشت و هروقت من می رفتم محل کارشون بهم یکی از اونا می داد ...

◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
در خاطرات

وسطایِ بود داشتیم با اهل منزل میرفتیم سمت انزلی سر ظهر بود تقریبا خلوت ، هوا بود ، فقط به شوق زنده بودیم یهو چشمون خورد به یه که داشتن به میرفتن تصمیم گرفتیم تو شیم و رفتیم سمتشون و و " خلاصه عروس داماد بد بخت هنگ کرده بودن " پشت بند ما دو تا ماشین دیگه هم آمدن کمک اصن جو جوِ ِ عروسی بود هر ماشینی یه چیز میخوند بعد چند مین شدیم " هر چند کارمون بد آموزی داشت " ولی موقع همش دنبال بودیم ... ناکام برگشتیم خونه و خیلی روز عالی بود

مارچلو
مارچلو
در خاطرات

چند صباحیه مثلا داریم یوگا کار میکنیم جناب مربی یه حرکت رفت و بقیه هی زور زدن تا پاهاشونو مستقیم در راستای بدن بکشن بالا ما که سریع در وضعیت مزبور قرار گرفته و برگشتیم به حالت عادی دیدم هیچکی نتونست بره و همه گفتن وای چقدر سخته و از این حرفا مربی هم وقتی دید اینا دارن میگن حرکت سخته گفت تازه از اون سخت ترش این حرکته و سعی کرد حرکتو انجام بده که تعادلش به هم خورد و چند بار خودشو با زور و با سرعت عقب پرت کرد تا بالاخره یه نیمچه تونست خودشو نگه داره ....... ما که صحنه رو دیدیم گفتیم مربی به این بدبختی رفت، ما که زوارمون در رفته عمرا بتونیم آروم خودمو کشیدم بالا و با کمال تعجب دیدم سخت نیست و کاملا پاها رو عمود کردم ....... جماعت که دیدن من فیزوری تونستیم، شروع به تقلا کردن و صدای زور زدن و نفس نفس زدن بلند شد و ناگهان با صدای آخ و داد تکمیل شد، نگو یکی دستش گرفت ...... ما که دیدم اینجوریه، با اقتدار کامل در وضعیت مزبور موندیم و قدرت خودمونو به رخ همگان از جمله مربی کشیدیم و بدین سان اومد و کلی از انعطافم تعریف کرد