دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خاطره تنها مدرکي است که فراموشي را محکوم مي کند، پس بمان در خاطرم...
تـوجـه » بهترین خاطرات دوران کودکی ،مدرسه ،دانشگاه و زندگی خود را در این گروه به اشتراک بگذارید.

جزئیات گروه

شناسه 240
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع سرگرمی و تفریح
ارسال 889 پست
عضو 300 کاربر
طرفدار 27 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 104
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 137
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 113

کاربران گروه

(295 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

خاطرات
شناسه‌: 240 · سرگرمی و تفریح
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
آناهیتا
CIMG1176.JPG آناهیتا
در خاطرات

تا 4سالگی خونه بابابزرگم اینا زندگی می کردیم.بعد این خونه ای که تو عکس فلش زدم خونه خدابیامرز بود.امام جمعه شهرمون.از اون حاج آقا خوباااا بود.واقعا خودش و خانواده اش خیلی خوب بودند.هر وقت منو تو کوچه می دید تا سلام می کردم با خنده جوابم می داد.یادم نمیاد که یه بار بخواد با اخم جوابم بده.حتی بزرگ که شدم حتی تا دبیرستان وقتی می رفتم خونه مادربزرگم و موقع نماز میشد و می خواست بره مسجد و تو کوچه می دیدمش سلامش میکردم.باز هم با همون خوشرویی اش جوابم می داد.حتی وقتایی که می رفت قم برا خدایامرز بابابزرگم سوهان و مهر و سجاده می اورد.

باران بهاری
باران بهاری
در خاطرات

کوچیک که بودیم موقع بازی ِ قایم باشک ، برای اینکه به دوستامون خبر بدیم که از مخفیگاهشون بیرون نیان می گفتیم : سیب نیا ؛ گلابی نیا ...

باران بهاری
باران بهاری
در خاطرات

خدا اموات شما رو رحمت کنه ، مادرم یه خاله خانم داشت که ما بهش می گفتیم عزیز ؛ خدا بیامرز عادت داشت ضد حال بزنه. هر وقت می خندیدیم می گفت: نخند دهنت گشاد میشه!

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در خاطرات

یسری که میخواستم برم ، مامان دوستم گفت من انگشترمو زیر در حرم امام حسین گم کردم،رفتی یادت باشه نگاه بندازی شاید ببینیش،.منم ساده!باورم شد،نمیدونستم مَثَلِِ،،خلاصه چشمم که به در حرم افتاد یادم اومد،ولی چیزی ندیدم،بعد که برگشتم بهش گفتم جریانُ،اونام کلی بهم خندیدن،گفت قصد منم همین بود،اینکه تو به این بهونه به یادم باشی اونجا.

این ارسال را بازنشر کرده است.
گلی دنبالر!!!
گلی دنبالر!!!
در خاطرات

زمان چقدر زود میگذره هنوز آن وقتی رو که رفتم اول دبیرستان خوب یادمه. رفتم ته ته کلاس نشستم. یک دختری آمد کنارم نشست باهاش دوست شدم. ولی سال هاست دیگه ندیدمش. الان دیگه دانشگاهم تموم شده و لیسانسمم گرفتم

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در خاطرات

یییییه بار تنها بودم رفتم چای درست کردم بعد که خواستم برم چای بریزم دیدم یه سوسک گنده وسط آشپزخونس،دیدم الانه که کتری بسوزه،استرس گرفتم اما نمیشد برم اونور،سوسکه وسط خوسیده بود، خلاصه بعدش رفتم زنگیدم به مامان بیچاره که سرکار بود،بهش گفتم جریانو و بعدشم گفتم پاشو بیا الان کتری میسوزه،اونم کلی حرص خورد اخرشم گفت برو به دختر همسایه فلانی بگو بیاد بکشتش خلاصه هیچی منم زنگ زدم به دختر همسایه و اونم اومد،اصلنم از کارم خجالت نکشیدم قصه ی ما بسر رسید،سوسکه هم رفت زیر یخچال قایم شد

سمیـــــــــــرا
سمیـــــــــــرا
توسط موبایل در خاطرات

شما یادتون نمیاد قبل فیث بوک "اورکات" بود .( منم یادم نمیاد البته ! )

سمیـــــــــــرا
سمیـــــــــــرا
توسط موبایل در خاطرات

از اون خدافظی های کذایی ۱۵ ماه پیش فقط دوتا جمله یادمه .... جمله ی زندایی که بغلم کرد و تو گوشم گفت "یادت باشه قراره بزرگ تر از سنت بشی" و بی خدافظی رفت ـ و جمله ی بابام توی راه اهن تهران که با چشم گریون و یه خنده ی به زور بهم گفت : "حالا که دیگه تو نیستی کی منو حرص بده باباچی " ( )

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
images-4.jpeg ✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در خاطرات

مهدکودَک که بودم،همیشه تو گروه سرودا و نمایشا شرکت داشتم،بعد یسری یه گروه تشکیل دادن گفتن دخترا بلوز سفید با دامن قرمز و جوراب شلواری(ساپورت!)بپوشن،اونوقت من یه دامن کوتاه قرمز با خال های سفید داشتماخرشم همونو پوشیدم،تو گروه تابلو بودم

مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن]
مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن]
توسط موبایل در خاطرات

امرو که رفتم سر ِ ، معرفیم کرد به بچه ها که ایشون خانوم هستن اومدن کمک ه ما بعد یه پسر ه گف یا ؟ . . . . . . . که میگم نهایتش 6 بودا

آناهیتا
آناهیتا
توسط پیامک در خاطرات

هپت هپت هپتاد و هپت.یادش بخیر ففه (حسین رفیعی) و نیم رخ

آناهیتا
IMG_2475.JPG آناهیتا
در خاطرات

یه اکیپ بودیم یه مدت هر شب تا 11حافظیه بودیم.بعد این مسئول و نگهبان حافظیه ما رو میشناختند بعد شبا ساعت 11که می خواستیم بیایم بیرون دسته گل های حافظ جون هم نصیب ما میشد.این نرگس هم یکی از همون دسته گل ها بود

آناهیتا
412906_610.jpg آناهیتا
در خاطرات

یه بابا بزرگ دیگه رفت هم رفت...