دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خاطره تنها مدرکي است که فراموشي را محکوم مي کند، پس بمان در خاطرم...
تـوجـه » بهترین خاطرات دوران کودکی ،مدرسه ،دانشگاه و زندگی خود را در این گروه به اشتراک بگذارید.

جزئیات گروه

شناسه 240
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع سرگرمی و تفریح
ارسال 889 پست
عضو 300 کاربر
طرفدار 27 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 104
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 137
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 113

کاربران گروه

(295 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

خاطرات
شناسه‌: 240 · سرگرمی و تفریح
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
در خاطرات

جا داره تو روز یه خاطره از و ما قبل ء بگم !! یادمه همیشه زنگ هایِ قبل ء ، بچه ها مهربون میشدن ، دفتر انشاء به دست که ما ننوشتیم یه کاریش بکن !! " چون دست به حرف نداشت " من هی میگرفتم ام میرفتن میخریدن میرفتن میخیدن ... خلاصه دیدم تو دراز مدت داره ازم میشه ... دیگه به و قانع نشدم ... اصن دیگه برا هیچ کس چیزی ننوشتم !!

باران بهاری
DSC00307.JPG باران بهاری
در خاطرات

پیشی ِ سفید ِ خوابالو در زمان بیداری . . .

مارچلو
مارچلو
در خاطرات

داشتم تو سایت دنبال کارتون میگشتم که چند تا کارتونِ سریالی قدیمی دیدم .......... در حال حاضر موضوع بحث؛ هست .......... برا من که این کارتون همیشه دپرسانه بود و اصلا خوشم نمیومد ...... گرچه موقع شروع شدنش بدو میرفتم میشستم پاش ............ دیدم نوشته قسمتهای 25 و 26 هیچوقت از تلویزون ایران پخش نشده ........ خیلی کنجکاو شدم ببینم مگه چی بوده که پخش نشده و اصلا آخر کارتون چجوریه ......... چشتون روز بد نبینه، من تقریبا فقط کارتونو عقب جلو کردم، در همین حد، به قدری این کارتون دپرسانه بود و سوزناک و صحنه های غمبار داشت که کلا روحیه مو از دست دادم ........ دیگه ببین این کارتون، اونم نه بصورت سریع و عقب جلو کردن، بلکه درست نششتن و دیدنش، اونم برای یه بچه چقدر نابود کننده هست و بوده که آقایون مسئولم فهمیدن نباید این دو قسمت پخش شه (آخه نصف کارتونای زمان ما روحیه خراب کن بود و فضای تلخ داشت ........ هاچ، با خانمان، بی نوایان، بل و سباستین، مهاجران، حنا، بچه های مدرسه ی والت .... ) بچگی ما با یه مشت تراژدی گذشت ...... آثاری که حتی بزرگا رو هم افسرده میکرد

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در خاطرات

نمیره..ینی چیزه از یاد رفتنی نیست../چند سال پیش من و مامان تو حیاط بودیم یهو شنیدیم صدای فریاد پسرعمم از خونه روبرویی که خونواده عموش اونجا بودن داره میاد،اولش فک کردیم لابد دارن پسرا شوخی میکنن بعد دیدیم که نه..خلاصه همه ریختن تو خیابون و بابام جسم سوخته پسرعممو رسوند بیمارستان..///دوهفته بیشتر طاقت نیوورد،اما پشیمون بود..اینجاش خیلی سخته خیلی..اما فرصتی براش نمونده بود..: «

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
یی.jpg ✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در خاطرات

آخی ،: باز امد بوی ماه مدرسه،بوی بازی های راه مدرسه...

باران بهاری
باران بهاری
در خاطرات

یادمه بخاطر یه مسأله ای خیلی مستأصل بودم ... اون روز تو حرم امام رضا علیه السلام ، با همه وجودم و به یقین حس کردم دارم با کسی حرف می زنم که همۀ حواسش بهم هست و مطمئن بودم که میشنوه و جوابمُ می ده ...

نیلـツــو
نیلـツــو
در خاطرات

گفتم سحری من فردآ شب تنهام ! چند تا فیلم برام بریز / ببینم حوصلم سر نره ! گفت باشه و من شب تخمه و چایی و پفک و همه چی آماده کردم ! نشستم فیلمهای خانومُ ببینم ! از من پِلی همانا و پخش سری ِ کاملِ " شان دِ شیپ " همانا ! +دو تراک پلنگ صورتی هم بعنوان اِشانتیون ! تا صبح کودک ِ درونم روحش شآد شد ! فرداش هم حسابی از خجالت سحر در اومدم : دی

سمیـــــــــــرا
سمیـــــــــــرا
توسط موبایل در خاطرات

هیچ وقت یادم نمیره تو پاتختی پروا بریک دنس رقصیدن صمیمو )))

آرتـنـوس
Favim.com-28832.jpg آرتـنـوس
در خاطرات

بچه که بودم عاشق این بودم یک بادبادک داشته باشم که بره اون بالا بالاها اما هیچ وقت نشد هر بار کلی وقت میذاشتم درست می کردم اما هیچ وقت بالا نمی رفت ، گاهی موقع دوییدن برای بلند شدنش می خوردم زمین و زخمی شدم اما برام مهم نبود همیشه دوست داشتم مثل بچه های دیگه که پدرهاشون براشون بادبادک می سازند بابای منم این کا رو می کرد ولی دریغ .... هنوز دلم می خواد یکی داشته باشم ، یکی که بره اون بالا بالا ها یکی مال خودم باشه

آناهیتا
960003_315236648623023_1282243712_n.jpg آناهیتا
در خاطرات

یه کتونی دقیقا مثل این داشتم رنگش هم آبی ملایم بود.حدود 4سال پیش از میدون امام اصفهان خریدم 12000تومن.صاحب مغازه بهم گفت حتی میشه تو لباسشویی هم بشوریش.با توجه به قیمتش حس کردیم زیاد کار نکنه ولی چون خوشم اومده بود خریدمش.دقیقا 2سال تموم هم راه من همه جا بود.تو خیابون.تو آب.همیشه وقتی کثیف میشد تو لباسشویی می انداختمش.تمیز تمیز میشد.بعد اینقدر پشیمون شدم چرا 2جفتش نخریدم حالا هر وقت میریم میدون امام اصفهان بدون استثنا به اون مغازه سر میزنم.

reza (تخسِ دنبالر)
reza (تخسِ دنبالر)
در خاطرات

یادمه بچه بودم میگفتن یه سری دختر دانشجو تو که همچین لباساشونم مشکل نداشته یه عغده ای هم اون فیلم رو پخش کرده بعد اون دخترا به خاطر همین موضوع خودکشی کردن...ولی الان دختره با یه لباس به اندازه یه بند انگشت فیلم میگیره خودش پخش میکنه....تو این فکرم چن سال دیگه وضع چطوری میشه

باران بهاری
DSC00224.JPG باران بهاری
در خاطرات

یه روز توی پارک ِ جلوی مدرسه . . .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
آناهیتا
آناهیتا
در خاطرات

آهنگ آفتاب نوبهار بود که گفتم قبلنا عید پخش می کردند. لینک دانلود : [لینک]

باران بهاری
باران بهاری
در خاطرات

وقتی تابستون با مامانم می رفتم اداره ـشون ، همکاراشون که ازم می پرسیدن کلاس چندمی ، استرس می گرفتم که اگه مثلا بگم کلاس چهارم با خودشون چی فکر می کنن ... ینی فکر می کنن کلاس چهارمم تموم شده می رم پنجم یا فکر می کنن سومم تموم شده می رم چهارم ...

آناهیتا
1(88).jpg آناهیتا
در خاطرات

علی «بچه‌های آسمان» هنوز «کتونی» می‌پوشد