دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خاطره تنها مدرکي است که فراموشي را محکوم مي کند، پس بمان در خاطرم...
تـوجـه » بهترین خاطرات دوران کودکی ،مدرسه ،دانشگاه و زندگی خود را در این گروه به اشتراک بگذارید.

جزئیات گروه

شناسه 240
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع سرگرمی و تفریح
ارسال 889 پست
عضو 300 کاربر
طرفدار 27 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 104
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 137
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 113

کاربران گروه

(295 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

خاطرات
شناسه‌: 240 · سرگرمی و تفریح
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
amirhosein
amirhosein
در خاطرات

amirhosein
DSC00064.JPG amirhosein
در خاطرات

اینم جاده ناهار خوران گرگان

مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن]
مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن]
توسط موبایل در خاطرات

یادش بخیر پیش دانشگاهی که بودم ، یه دفتر یاداشت داشتم مخصوصه و بود تیکه ی معلمارو توش مینوشتم کله دوران ه پیش دانشگاهیم به این امور گذشت میز ِ آخر نشستن این خوبیارم داره اینایی که میبینید برگی از خاطرات ِ

آفرینش
آفرینش
در خاطرات

یادش بخیر کلاس اول راهنمایی که بودیم یه دبیر ریاضی داشتیم که به خمیازهکشیدن سر کلاس خیلی حساس بود! وجالبه که زودی هم میدید که داریم خمیازه میکشیمفوری میگفت ما: ببخشید خودش اومد دست ما نیستیه بار بعد عید همینطور راه میرفت تو کلاس و حرف میزد یهو خودش خمیازه کشید وآن روز روز انتقام بود همه بچه های کلاس با هم داد زدیم و از اون روز به بعد دیگه کاری باهامون نداشت

Negar inA
Negar inA
توسط موبایل در خاطرات

بچه ک بودم میافتادم دنبال داداشم تا برم با دوستاش بازی کنم؛‎انقد منو با توپ چهل تیکه میزدن نامردا میخواستن منو دک کنن همیشه ام ناموفق بودن

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
images.jpg ✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
در خاطرات

کوچیک که بودم وقتی رو دست و پام با خودکار نقاشی میکشیدم خالَم بخاطر اینکه اینکارُ تکرار نکنم میگفت:شب که خوابیدی این خط هایی که کشیدی پا میشن راه میفتن!منم چقد ترسیدم واقعا

amirhosein
amirhosein
در خاطرات

امروز رفتم باغ یکی از همکارها دیدم رفتن توی فضا آقا فقط بوش خورد به من نزدیک بود منم برم توی فضا

amirhosein
amirhosein
در خاطرات

دبیرستانی بودم دعوام شد گرفتم پسره را تا لب مرگ زدمش بخاطر فحاشی که کرده بود ... بگذریم ... داداش بزرگم بهم گفت خیلی زور داری؟ گفتم آره گفت از فردا میری توی سنگبری کار میکنی تا زورت خالی بشه (دروغ چرا از داداشم خیلی حساب میبرم و احترامش را دارم ) رفتم نزدیک به یکسال کار کردم و داداشم گفت زور نداری راحت بودی راحت زندگی کردی و کله ات داغ و بعد یکسال اومدم بیرون و هیچ وقت این ماجرا یادم نرفته... و بزرگترین درس بود برام ... و الان هم وقتی بیکار بیکار میشم حتی برای یک هفته میرم همون سنگبری و کار میکنم و خیلی هم برام لذت بخش ...

amirhosein
amirhosein
در خاطرات

خواهر زادم اومده میگه دایی من معلمون را دوست ندارم میگم دایی جون چرا؟ میگه آخه موهاش بیرون یعنی اصلا یک وضعی

♥♥armin real♥♥
♥♥armin real♥♥
در خاطرات

یادش بخیر سوم راهنمایی که بودم روز آخر مدرسه بود وباذوق وشوق ازمدرسه اومدیم بیرون مدرسمونم نزدیک خیابون بود همین که رسیدیم وسط خیابون دیدیم یه ماشین خورد به یکی ازبچه ها و پهن شدوسط خیابون نگو همکلاسیم بودِ بعد یارو میخواست فرار کنه که همه بچه های مدرسه رفتن دور ماشینو نذاشتن بره خلاصه ما درراه اومدن به خونه دیدیم ماشینِِ جلو بیمارستانِ فکر کردیم وفرصتو غنیمت شمردیم و ماشینو ....بعدش الفرار ولی شد یه خاطره بدالبته دوستم زنده موند

باران بهاری
باران بهاری
در خاطرات

قدیمی ترین دوست منه که 20 ساله باهم دوستیم ...

جوانمرد
جوانمرد
توسط موبایل در خاطرات

دانش اموز دبيرستان بودييم.مبصر نبود.يكي از بجه ها رفت جلو كفت همه با هم ؛قسم به اسم ازادي ؛ رو كروه خواني كنيم.ما قبول كردييم و شروع كرديبم بخونييم.وسطا معلممون اومد.ما هم با بر رويي ادامه دادييم و تمومش كردييم...حدس ميزنيد معلممون جي كفت بهمون؟

°o.O پــاک30مــا O.o°
°o.O پــاک30مــا O.o°
در خاطرات

چیزای که از روز اول مدرسه یادم مونده یکی این بودکه مامانم هر کاری کرد دنبالم بیاد مدرسه قبول نکردم .یکی اسم معلمم (خانم کمان دوست)و شعری که همون روز اول برامون خوند و من واسه همیشه توی ذهنم موند.

reza (تخسِ دنبالر)
reza (تخسِ دنبالر)
در خاطرات

یادمه هیچ وقت سر موقع نمیرفتم مدرسه همیشه دیر میرفتم و دیر میرسیدم دست خودمم نبود از اول ابتدایی که مدرسه سرکوچمون بود دیر میرفت تا همین پارسال خلاصه خوابم خیلی سنگین بود سر همین دیر اومدن همیشه اخراج میشدم هیچ وقت معلما رام نمیدادن نصف عمرم تو حیاط مدرسه گذشت

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
در خاطرات

بعد من دقیق یادمه که کفش کلاس اولم یه کفش مشکی سه چسبه ی دخترونه ی خوشگل بود که روش پر از عکس های ستاره و زحل و ماه بود بعد این کفشم ست ورزشی بود که کاپشن هم داشت آخه من از بچگی ورزشکار بودم مثلا