دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خاطره تنها مدرکي است که فراموشي را محکوم مي کند، پس بمان در خاطرم...
تـوجـه » بهترین خاطرات دوران کودکی ،مدرسه ،دانشگاه و زندگی خود را در این گروه به اشتراک بگذارید.

جزئیات گروه

شناسه 240
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع سرگرمی و تفریح
ارسال 889 پست
عضو 300 کاربر
طرفدار 27 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 104
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 137
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 113

کاربران گروه

(295 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

خاطرات
شناسه‌: 240 · سرگرمی و تفریح
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
ﬡᖲᗩᖇᗩ
ﬡᖲᗩᖇᗩ
در خاطرات

هییییممممممم چقدر سخت بود باد کردن این همه بادکنک

ﬡᖲᗩᖇᗩ
ﬡᖲᗩᖇᗩ
در خاطرات

اینم کیک تولدم ک آقای قناد گودزیلا افتضاح در آوردش تورو خدا با مدلی ک بهش داده بودم مقایسه کنید و شباهت ها را مشاهده

ﬡᖲᗩᖇᗩ
ﬡᖲᗩᖇᗩ
در خاطرات

یــادش بخیر این خوراکی ها رو با عشق واسه دوستام درست کرده بودم ک مهمون جشن تولدم بودن

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیلـツــو
نیلـツــو
در خاطرات

نزدیک ورودی منتظر سرویس دانشگاه بودیم / یه آقایی با یه کلاه نَمدی و یه کیسه زیر دستش اومد نزدیکم و گفت دخترم شما شیفت ظهری یا صبح ؟! گفتم چطور پدر جان ؟! گفت دخترم از صبح رفته اینجا هنوز نیومده ! راهنماییش کردم نگهبانی : ))

amirhosein
amirhosein
در خاطرات

دامادمون را انداختم توی استخر و پریدم توی آب و کلی آب خوردش دادم ولی نمیدونم چرا وقتی اومدیم بیرون همه بمن فحش دادن

نیلـツــو
نیلـツــو
در خاطرات

دوران دبیرستان یه مدتی همینکه کسی پا میشد از جاش من و سحر هم با هم از جامون پامیشدیم ! دیروز که رفته بودم پیشش شوهرش پا شد ! دوتایی پاشدیم ! و همزمان دوتایی خندیدیم ! شوهرش مونده بود بیچاره ! با خودش گفت اینا خُلن ! چقدر که ما مردم آزار بودیم / . . .

آفرینش
آفرینش
توسط موبایل در خاطرات

بارون هشت/شهریور/92 صرف نظر از قطع و وصل شدن برق و آب و طوفان شن، خیلی خوب بود و زمانی که اخبار شبکه یک اعلام کرد که در استان هرمزگان بیشترین بارندگی کشور رو در روز جمعه داشته خوب تر شد و بزرگترین حسنش این بود که موقع بارندگی من یه جای بکر و دوست داشتنی بودم

زهره
زهره
در خاطرات

فهیمه از دوستای دوران مدرسه بود یه روز به خاطر یه اتفاقی من داشتم تو کلاس گریه میکردم بعد یهو وسط گریه یه خمیازه کشیدم برگشت بهم گفت: حین گریه کردن خمیازه کشیدن ینی از ته دل گریه نمیکنی ...هیچ دیگه منم خندم گرفت کلا فراموش کردم برا چی گریه میکردم

amirhosein
amirhosein
در خاطرات

رفتم توی یک مغازه بعد با لهجه شهرضایی حرف زدم که به مغازه داره بگم من از سفالگری سرم میشه هیچی داداشام با دامادمون خندیدن لو رفتم

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
Negar inA
Negar inA
توسط موبایل در خاطرات

یه سری یه پسر کرولال میخواست تو تاکسی بهم شماره بده یعنی دچار عذاب وجدان شده بودم تا سه روز وقتی یادم میوفتاد چیجوری شماره رو نوشت ومن نگرفتم‎

amirhosein
amirhosein
در خاطرات

رفتم پشت یکی از سنگهای غار علیصدر مخفی شدم تا خواهرم را بترسونم تا پریدم بیرون یک دختره بود که یک جیغ وحشتناک کشید منم با سرعت رفتم خودم گم و گور کردم

nimino
nimino
در خاطرات

این پست رو دیدم یادم افتاد به 4 سال پیش خودمو مهسا که تازه فیلم تهران انار ندارد رو دیده بودیم بعد رفتیم جلو در پاساژ مرکزی یهو با هم داد زدیم «آفتاب لب بوم بود که خدا منو به ننه م داد» بعد وسط نگاه های احمقانه ی همه با افتخار رفتیم تو برگشتنی هم we are the champions می خوندیم تازه

این ارسال را بازنشر کرده است.