دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خاطره تنها مدرکي است که فراموشي را محکوم مي کند، پس بمان در خاطرم...
تـوجـه » بهترین خاطرات دوران کودکی ،مدرسه ،دانشگاه و زندگی خود را در این گروه به اشتراک بگذارید.

جزئیات گروه

شناسه 240
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع سرگرمی و تفریح
ارسال 889 پست
عضو 300 کاربر
طرفدار 27 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 104
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 137
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 113

کاربران گروه

(295 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

خاطرات
شناسه‌: 240 · سرگرمی و تفریح
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
در خاطرات

اولین روز مدرسه رفتنم من از همه زودتر بیدار شده بودم بعد از اون دختر شیطونای کوچولوی ریزه میزه ی مو بلند بودم رفته بودم تو حیاط خونمون داشتم بازی میکردم یهو مامانم اومد گفت بیا موهاتو شونه کنم رفتم نشستم روی پاش مامانم موهامو ناز کرد گفت دخترم میخواد سواد دار بشه یادت باشه وقتی سواد یاد گرفتی به همه سوادم یاد بده قراره بشی افتخاره مامان ،باشه مامانی؟ بعد بوسم کرد گقت بشین موهاتو ببافم تو کلاس گرمت نشه این صحنه هنوزم دقیق یادمه ....یادش گرامی اون دختر ....

الهه
الهه
در خاطرات

18 سال پیش همچین شبی داشتم کتابامو همراه مادرم با کاغذ کادو جلد می کردم و روی اونم جلد پلاستیکی می گرفتم. نه ازین آماده های شمبس گلگلی! نه! اون موقعا متری پلاستیکای مخصوص جلد کتاب می فروختن. مادرم با حوصله می نشست اندازه ی کتابام اونا رو می برید و جلد و جلد و برچسب اسم و جلد... فردا من میرم اول دبستان. و پدرم ب جای اینکه منو ببره سر صف وقتی همه صف ایساده ن می بره تو کلاس و دونه دونه میزا رو چک می کنه و سر آخر با اینکه قدم بلند بود و ب اون میز نمی خورد گفت: همینجا میشینی, از بقیه ی میزای کلاس بهتره جای دفتر و کتابشم لولایی ِ و باز میشه. همینجا بشین و اینو دو بار تاکید کرد. معلممون خانم حق پناه ک فردا میاد داخل کلاس می گه: دختر تو با این قدت اومدی میز اول نشستی؟ من میرم میز چهارم ردیف سمت چپ. جایی ک کبوترای چاهی رو خوب می شد دید. همونجا بود ک مرمره و شادی و پریسا و دارابی و پردیس و سارا و عادله رو شناختم : )

گـلـپــری
گـلـپــری
در خاطرات

شـُمـا یـادتـون نـمـیـاد ولـی روزهـایـی بـود کـ ِه تـو هـمـیـن دنـبـالـر نـمیشـُد دیـدگـاه هـا رو لـایـک کـرد

آناهیتا
آناهیتا
در خاطرات

باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه

amirhosein
amirhosein
در خاطرات

از یک دختر مشهدی آدرس پرسیدم وقتی جواب میداد فقط میخندید آخر کار پرسیدم یعنی انقدر لهجم ضایعست؟ گفت نه شیرینه گفتم آخیش خیالم راحت شد

این ارسال را بازنشر کرده است.
amirhosein
amirhosein
در خاطرات

ها این یادم رفت بگم دوست زیر آبشار ناهار خوران کله را شست کلی مردم شاد شدن

amirhosein
amirhosein
در خاطرات

یکی از رفقام کچل است میخواست کلاه گیس بخره و بزاره بهش گفتم میخوای وضو بگیری مثل کلاه برش میداری گفت نه روش میکشم گفتم قبول نیست گفت میرم از این دفتر های حرم میپرسم مشکل داره یانه گفتم آره برو حداقل دل دوتا بنده خدا هم شاد میکنی نمیدونم چرا بهش برخورد

گـلـپــری
DSC00020.jpg گـلـپــری
در خاطرات

اون روز که با خانم معلم و نسا رفته بودیم اردوی خارج از کشور خانم معلم برای من رشته خوشکار مغز پر ِ سرخ شده آوردن بسی خوشمزه

این ارسال را بازنشر کرده است.
باران بهاری
باران بهاری
در خاطرات

سوم دبیرستان بودیم ؛ ما رو برده بودن اردوگاه شهید باهنر منظریه ...

((...S&p...))
((...S&p...))
در خاطرات

بابرادر زاده ام رفته بودیم بیرون...حوالی میدان ونک گشت ارشاد گرفت...هی گفتم من عموشم...یارو افسره گفت آره..حتما!!! برادر زاده من هم هی گریه میکرد...هیچی رفتیم گاندی...اونجا معلوم شد...جناب سرهنگ از اونجا با ما رفیقه هنوز...

سمیـــــــــــرا
سمیـــــــــــرا
توسط موبایل در خاطرات

-بهشتی که ازش حرف میزنی، با محرومیت یه شهروند از حقش بوی نکبت میگیره برادر من . -داد زد و در جواب گفت حق که سهله ،بذارن هوا رم ازت میگیرم - زیر لب زمزمه کردم هرکجا هستم باشم آسمان مال من است .عشق هوا... و اروم رفتم سمت در برگشتم و با یه لبخند ملیح بهش گفتم واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنن چون ب خلوت میروند ......، و از اتاقش اومدم بیرون ـ

این ارسال را بازنشر کرده است.
آفرینش
آفرینش
توسط موبایل در خاطرات

استاد بهبهانی رو خیلی دوس دارمحرفای قشنگی میزنهاطلاعات عمومیشم از فوق العاده فوق العاده تره یه بار سر کلاس بحث فوتبال و تیم مورد علاقه بچه ها شد یکی از پسرا گفت؛ تیم فقط بارسلونا یه نفر دیگم گفت؛ استاد هیچ تیمی هرمزگان نمیشه که البته اکثرا بهش خندیدیم که بارسا رو با آلومینیوم مقایسه کرده اما استاد گفتن؛ آلومینیوم خوب اومدی بعدم رو کرد به همکلاسی بارساییمون و گفت تیم های اجنبی رو چه به شما؟! دلتون واسه تیم شهر و مملکت خودتون بسوزه و هواشو داشته باشین که از فوتبال خارجیا آبی واسه شما گرم نمیشه خوشحالم که چن روز دیگه استاد میبینم

عاطفه..!
عاطفه..!
در خاطرات

گفت فروغ چشماش ُ عمل کرده زنگ زدم احوالی بپرسم ازش و چون خودمم دارم عمل میکنم یه کم اطلاعات بگیرم! خلاصه زنگ زدم فهمیدم عمل چشم بوده بعله ولی برای کاشت نگین کنار تخم چشم به جان شما یک ماهه میخوام لازک کنم برای ضعیفی ِ چشمم هنوز جرات نکردم مردم چه دلــــــــــی دارن

((...S&p...))
((...S&p...))
در خاطرات

یادش بخیر محرم با بچه حزب اللهی ها رفته بودیم مسجد سیدالشهدا...از همه بسیجی های تهران اومده بودن...موتور سنگینا ردیف...همه چفیه لبنانی و انگشتر عربی...من ریش داشتم ولی ظاهرم بیشتر به هیپی های آمریکا شبیه بود...تا بچه های دگ...آقا ساعت 1 تصمیم گرفته شد بریم ایران زمین تو شهرک غرب!!! حساب کنید از شهر ری تا ایران زمین یه گروه موتور سوار همه میخوندن گل باغ ولای من حسینه...من که پشت محسن.م نشسته بودم و چشمامو بسته بودم ...از شدت باد و دود و...اشکم درومده بود...یکی از بچه ها بعدا گفت حاجی خیلی التماس دعا..گفتم چرا؟ گفت تا ایران زمین گریه میکردی...

عاطفه..!
عاطفه..!
در خاطرات

امسال سومین ماه مهری ِ که خودکار رنگی و جامدادی و کوله پشتی و کتونی نخریدم! یا حتی به محض اینکه مانتو مدرسه م اومد آویزون ِ مامان نشدم که توروخدا مانتو مدرسه م ُ یه کم از بغل تنگ کن،یا شلوارم ُ راسته و کوتاه کن! بعدشم سیصد بار تیپ مدرسه م ُ سرتاپا بپوشم توی آیینه قدّی نگاه کنم که ایرادی نداشته باشه! مواظبم باشم هفته ی اول رو زمین ِحیاط مدرسه نشینم که اتوی مانتوم نره!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.