دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خاطره تنها مدرکي است که فراموشي را محکوم مي کند، پس بمان در خاطرم...
تـوجـه » بهترین خاطرات دوران کودکی ،مدرسه ،دانشگاه و زندگی خود را در این گروه به اشتراک بگذارید.

جزئیات گروه

شناسه 240
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع سرگرمی و تفریح
ارسال 889 پست
عضو 300 کاربر
طرفدار 27 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 104
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 137
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 113

کاربران گروه

(295 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

خاطرات
شناسه‌: 240 · سرگرمی و تفریح
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
reza (تخسِ دنبالر)
reza (تخسِ دنبالر)
در خاطرات

یه سری پسرعمه بابام که هم سنه بابامم هستش اومده بود خونمون خلاصه یارو حس شیرین کاریش گل کرد هی از گوشیش زنگ میزد به تلفن خونمون قطع میکرد ما فهمیدیم اینه محل نذاشتیم یهو داداشم اومد خونه یارو دوباره زنگ زد داداشم گوشی رو برداشت گفت الو الو دیدی حرف نمیزنه گفت نمیدونم کدوم پدرسگی بود قیافه من قیافه پسرعمه بابام قیافه مادر و پدرم

مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن]
DSC_0021-1.jpg مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن]
توسط موبایل در خاطرات

روز که بودیم ، ناهار و تو بشقاب مقوایی خوردیم به همسایمونم تو همینا دادیم داییم بعد ناهار گف میری ظرفارو میشوری بعد میذاریشون رو نرده شن بعدم میکنیشون همسایمونم این حرف داییمو شنید دقیقا اینکارو انجام داد این عکسی ک میبینید خشک شدنشه

گـلـپــری
گـلـپــری
در خاطرات

صبح روزی که من رسیدم رشت، یاسی هرکاری کرد که بخوابیم من نمیزاشتم بخوابه با اینکه خودمم خوابالو بودم ولی نمیزاشتم بخوسه هی بیدارش می کردم البته بعد از دو ساعت خودم خوسم برد ولی وقتی بیدار شدم یاسی میگفت خروپف هم میکردم

amirhosein
yasin in 1-15 shahrivar92 0ظ17.jpg amirhosein
در خاطرات

محمد یاسین بهم گفت توی مهد تالیا من میزنه منم گفتم عموجون توهم هرکی میزندت بزنش همون موقع داداشم بهش سر یک موضوعی زد محمد یاسینم بهش زد داداشم گفت دست درد نکنه بابا هم میزنی یاسینم گفت عمو امیر گفت هرکی میزندت بزنش

✌ ᔕᗩᙢᗩ ✌
1357479284708592_large.jpg ✌ ᔕᗩᙢᗩ ✌
توسط موبایل در خاطرات

‏....

آفرینش
آفرینش
در خاطرات

در زمان کودکی یکی از اون هزار باری که خیلی احساس بزرگی بهم دست داده بود اومدم به مامانم کمک کنم یه عالمه از این فلفل سبزای خشک شده رو ریختم تو مولینکس و دکمه رو زدم! *اصن حواسم به درِ خرد کن نبود*!فشار دادن دکمه همانا و پاشیده شدن فلفل به چش و چال و سر و صورتم همان! یه ساعت اولش این شکلی بودم یه ساعت بعدشم این که اگه داد و بیداد های مامانمُ بگم سایت شیتلر میشه با تشکر از @Iman kamran که خاطره فلفلُ تعریف کرد و باعث شد یادم بیاد چه بلایی بر سر خودم آوردم!

Iman kamran
images (1).jpg Iman kamran
در خاطرات

یادمه آخرین بار که میخواستم یه بچه رو بدم شام خونه بودیم بعد من با دست تو غذام ریخته بودم و بـَعدِ که میخواستم برم دستمو بشورم یهو بچه اومد پیشم منم اومدم ( از این نازا هستا دستو میزنن به لب بچه بعد یه صدایه بوسی در میارن ) یهو دهنشو باز کرد که بخنده خورد به دستم که بود ...یهو انگار این بچه رو زده .... تا اخر شب گریه کرد .....منم مونده بودم بخندم یا گریه کنم ..کوفتمون شد رفت

◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
1249202397.jpg ◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
در خاطرات

اولین ! اون موقع خیلی از شما ها هنوز برحسب به دنیا نیومده بودید

amirhosein
amirhosein
در خاطرات

دیروز رفتم خرید حلقه لباس پوشیدم موهام را شانه کردم و رفتم اومدم پیاده بشم برم که دیدم دمپایی خونه پام است با سرعت نور سوار شدم گفتم وای من قرار دارم بزار برا بعد گفت اگه منم دمپایی پوشیده بودم قرار داشتم ضایع شدم رفت

◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘
در خاطرات

کلاسمون دو تا رو به سمت داشت یه روز داشت بارون شدیدی میومد ، کلاس موقع گوش دادن درس معلم که داشت رو مسئله شیمی حل میکرد بارون میومد یکی از بچه ها به بیرون نگاه کرد گفت : " واره " از میاد که اونم از ، گرفته شده کلاس رفت رو هوا بعد هر چند دقیقه با اینکه بَند امده بود باز میگفت : " چی واره چی واره " ما همه بیرون رو نگاه میکردم ، باز کلاس رو بر میداشت !! ( این کار شد روزایی بارونی تو مدرسه تقریبا" تو تمام کلاسا ) ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
گـلـپــری
گـلـپــری
در خاطرات

اولین چادری که برش زده بودم گوشه داشت زاویه در حد بنز

شَـہ ـرامـ ـ
RBK-39.5L.jpg شَـہ ـرامـ ـ
در خاطرات

خاطرمونه ما خوابگاه دانشجویی که بودیم یه وسیله ایی داشتیم بهش میگفتن ! ما که میذاشتیمِش جلو در باز بمونه هوا عوض شه ولی نمی دونم چرا دوشاخه برق هم داشت ..!

Iman kamran
download.jpg Iman kamran
در خاطرات

دیروز ...بهم اس داده بود که شما درخواست یه داده بودین ولی تایید نشده بود و هزینه شما تا 24 ساعت دیگه به برمیگرده ......امروز نگاه کردم دیدم 2000 تومن شده ( خوره خوره ) گفتم یا اینقد شده یا پیشوازم بالای 1 ساعت میخوند .... و در اینجا بود که از چشمهایم و فقط خندیدم

نــازی SG
نــازی SG
در خاطرات

وقتی کوشمولو بودم، تازه یاد گرفته بودم برم .. بعد در گوش خاله تو مهد میگفتم اجازه هس برم جیش ؟ بعدش عادت کرده بودم تو خونه از مامان و بابامم اجازه میگرفتم ک برم دشویی !

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
در خاطرات

اسم خواهرم عاطفه اس بعد کوچیک که بودم وقتی جشن میشد گریه میکردم که چرا همش جشنِ عاطفه هاسچرا جشنِ ندا ها نداریم؟بعد جشنِ که میشد بِهم میگفتن این جشنِ نداهاستخلاصه معروف شده بودم به جشن نیکوکاری

این ارسال را بازنشر کرده است.