تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد آن را برای بچه های لاغر آورد مادر برای بار پنجم درد کرد و رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد گفتند: «دختر نان خور است» و با خودش گفت: «ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد.» * تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد آن را برای بچه های لاغر آورد تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد یک چند تا مهمان برای مادر آورد: مردی غریبه، با زنانی چادری که مهمان ما بودند را پشت درآورد مردی غریبه چای خورد و مهربان شد هی رفت و آمد، هدیه ای آخر سر آورد من بچه بودم، وقت بازی کردنم بود جای عروسک پس چرا انگشتر آورد دست مرا محکم گرفت و با خودش برد دیدم که بابا کم... نه، از کم کمتر آورد * تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد آن را برای بچه های لاغر آورد مادر برای بار آخر درد کرد و رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد