وقتی صورتمو با آرامش جلوی آفتاب می گیرم دیگه از چین های ریز بالای ابرو خبری نیست. به جاش صورتم پر نور و صاف صاف می شه. توپ های قرمز سیم برق بالای سرم انگار بالا و پایین می پرن. بی اختیار می خوام پا هامو بذارم رو لبه ی پنجره ی ماشین. مغزم متاسفانه فعال می شه و می گه بچه بشین سر جات. خط های سفید میان و می رن. حس می کنم دارم هیپنوتیزم می شم. راستی این همه حرف می زنیم راجع به ناخوداگاه و قدرت لایزالش، چرا یه بار خودمونو هیپنوتیزم نمی کنیم بریم ببینیم اون تو چه خبره.
1390/08/29 - 15:28 در
سیاه مشق های یک دیوانه