دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادش بخیر کوچیک بودم رفته بودیم شمال مسافرت من مریض شدم مادرم منو برد دکتر .نشسته بودیم تو درمانگاه که نوبتمون بشه یدفه خانومه صدا زد ((پلنگ))تا گفت پلنگ من پریدم تو بغل مامانم از ترس زبونم بند اومد..بعد از یه چند دقیقه که گذشت دیدم مامانم سرمو از تو بغلش اوورد بیرون گفت پسرم اون خانومه فامیلیش پلنگ بود!!! عزیزم نترس ....اینم یه خاطره ازکودکیمه

1390/09/03 - 15:57 در سیاه مشق های یک دیوانه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)