دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پیراهن مشکی ام را می پوشم. مشقهایم را یکی یکی خط می زنم. می نویسم که : بابا نیامد. بابا با اسب نیامد. اسب آمد. اسب بی بابا آمد. ---- خواهرش را که دید با خودش فکرکرد کاش این گودال این همه عمیق و آن تل ّ این همه بلند نبود. ---- نیزه داشت خم می شد می شکست از غم ... سر شش ماهه ای بر فرازش بود. ------ علی آرام گرفته بود. چه آرام گرفتنی...! که تاب از حسین برد

1390/09/08 - 09:20 در دوره

بازنشر

(3 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)