دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Ehsan
Ehsan
ehsanshiraz

چه زود خام محبتش شدم... چه زود دل سپردم بهش... یادم رفته بود که پاییز و هرچی منتسب به پاییز هست، بی‌وفاست! قدیمی‌ها خوب فهمیده بودن که اسمش رو گذاشتند "خزان"...! رنگش دل فریب بود... حرف هاش صدای "خرش... خرش..." داشت... زیبا به نظر می‌رسید!‌ اولا که مجذوب رنگش بودم، نمی‌فهمیدم... بعدها متوجه شدم این صدا، صدای خرد شدن خودمه که دارم می‌شنوم... چه دیر فهمیدم... وقتی فهمیدم که پاییز رسیده بود به نفس‌های آخرش... من کتابی بودم که بین دست‌هاش خیلی زود ورق خوردم! خیلی زود به آخرین صفحه رسیدم... کم کم فراموشم کرد... غافل از بود که من هنوز گرمای دست‌هاش رو بین تک تک صفحات زندگیم حس می‌کنم... هرچی بود، دیگه نیست... اما به من یک درس بزرگ داد! اینکه زندگی یک بازی "پانتومیم" بیشتر نیست... باید حرف دلت رو بازی کنی! اگر به زبون آوردی... باختی! دلنوشته‌ای از احسان

1390/09/18 - 04:27
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)