دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داشتم میرفتم سوپر محلمون یه ماست بخرم ...تو راه همسایه روبروییمون رو دیدم که 6 تا بچه داره ، 5 تاش دخترن .! سه تا از دختراشم همراش بودن ...! من و دید بغلم کرد ..بــــــه ..چه بزرگ شدی تــــو .. بابا ای ول .! خیلی پسر ماهی هستی .! دورادور تعریفت رو میشنوم همیشه ...!!! بوس ! گفتم اقای مرادی مادیروز همدیگرو دیدیما......!! گفت اِاااااااا ..پس تو همین 1 روزم خیلی بزرگ شدی،اِی ول ....!!!!!!! من که خیلی دوست دارم ....اصلا تو این محل یه با مرامِ ...اونم تویی ..!!! دیگه داشتم از شدت ذوق منفجر میشدم که برگشت گفت صبح ساعت 7 اینا میزنی بیرون ؟! گفتم بله ساعت 7 .... گفت مسیرت رسالتم میخوره ؟! گفتم اره چطور آقای مرادی ؟! گفت بچه هام و فردا صبح میتونی رسالت بزاریشون ؟! صبح زودِ ...سردِ ...خطرناکم هست ،منم نیستم...امشب میرم جایی ، دستت درد نکنه ...!!! من ..تو دلم گفتم به به .چرا که نه اقای مرادی .به روی چشم .حتما ...وظیفه است اصلا. گفت لطف میکنی عزیزم ... پس فردا صبح پسرم مانی و پسر عموش فرید باهات میان تا رسالت .شبت خوش من خو لامصب 5 تا دختر داری ، عدل اون پسرت فردا میخواد بره رسالت!

1390/09/20 - 23:23
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)