خدایی داشتم امّا به تدبیرش رها کردم ولیای کاش تقدیرت ز تدبیرت جدا باشد حقیقت را نمیخواهم چنین بی رحم و جان فرسا مگر موهومِ بی پایان دلت را غمزدا باشد کسی باید مگر باشد؟! کسی نابوده؟! نا ممکن؟! که تا چون کوهِ پا برجا صِدایت را صَدا باشد خدایی تا بدو گویم مصیبتهای میهن کش؟! خدایی تا مگر خفقان خلقت را ندا باشد نهان وامی دهم خود را، چون طفلی خُرد میخواهم "به گردابی چنین هائل" خدایم ناخدا باشد دریغا بودنش افسانهای کودک فریبندست خبر خود هیچ میباشد، چه حاجت مبتدا باشد؟ رها گشتی ز زنجیرش زبان در کش دگر پویا! رهایی را خرد شاید یگانه مقتدا باشد
1390/09/24 - 20:07 در
بی مخاطب