دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اين مثنوي حديث پريشاني منست

1390/09/28 - 10:09
1 ديدگاه
2yousef

اين مثنوي حديث پريشاني منست
بشنو که سوگنامه ي ويراني منست
امشب نه اين که شام غريبان گرفته ام
بلکه به يمن آمدنت جان گرفته ام
گفتي غزل بگو غزلم!شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد ، خيال مرد
گفتم مرو که تيره شود زندگانيم
با رفتنت به خاک سيه مي نشانيم
گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد
بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد
وقتي نقاب محور يکرنگ بودن است
معيار مهرورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جاي دلخوشي و عشقبازي است
اصلا کدام احمق از اين عشق راضي است؟
اين عشق نيست فاجعه ي قرن آهن است
من بودني که عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام
فهميده ام که خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگويم که خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچي نشانده اند
تا اين برادران رياکار زنده اند
اين گرگ سيرتان جفاکار زنده اند
يعقوب درد مي کشد و کور مي شود
يوسف هميشه وصله ي ناجور مي شود
اين جا نقاب شير به کفتار مي زنند
منصور را هر آينه بر دار مي زنند
اين جا کسي براي کسي کس نمي شود
حتي عقاب در خور کرکس نمي شود

14 سال و 9 ماه و 22 ساعت و 53 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)