همه چيز از يه بطری بازی شروع شد كمی بعد از نيمه شب روی يك ميز شش نفره همه مست و خراب ...!! بطری چرخيد ، چرخيد و چرخيد ... همه چشمها به چرخشش بود ! حركتش كم شد كم تر و كم تر تا بالاخره ايستاد سرش به طرف من بود به هر حال من بايد اطاعت می كردم با چشم مسير سر تا انتهای بطری رو طی كردم آخرش رسيد به اون . نگاهم كرد و خنديد بلند بلند می خنديد دليل خنده هاش رو نمی فهميدم تا اينكه ساكت شد و خيره به من به لباش چشم دوخته بودم منتظر اينكه بگه : رو دستات راه برو يا صورتت رو با سس بشور يا يه چيزی مثل همينا كه يهو كوبيد روی ميز و ابرو هاشو تو هم كرد . گفت : حـكـم..."عاشقم شو" و من... بايد عمل می كردم اين قانون بازی بود .....!
عالی بود...!!
14 سال و 9 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 9 دقيقه قبلممنون..
14 سال و 9 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 5 دقيقه قبل