جوجه ای امشب فکر فروختن پرای طلایشه که دونه بخره .. . جوجه فکر شهریه اش بود که چه جوری جورش کنه. . . جوجه ای خیلی وقته معتاد گشته، شاید تاحالا مرده! جوجه ای در آغوش گرم مادر خوابیده، اون یکی چون مجبور بود دستمالاشو بفروشه هنوز توی خیابون سرده . . . جوجه ای داره مثل ابر می باره، انگار عشقش بهش خیانت کرده جوجه ای به فکر یه کار بزرگه ! . . . جوجه ای امروز سرقبر پدرش از هوش رفته. . . جوجه ای ،جیک نمیزنه ، بغض کرده . . . جوجه ای کنج تختش تو پادگان انگار که دق کرده . . . جوجه ای دعا کرده، خدایا سال دیگه من اونو با هم بشمر. .