جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ 2yousef تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
وباز اجتناب ناپذیری دیگر
14 سال و 8 ماه و 26 روز و 13 ساعت و 16 دقيقه قبلگفتی می خواهی جودی ابوت باشی
ولی من جودی ابوت شده ام
با با لنگ دراز عزیز سلام
باز دل به شب دادم . هوا بقدری مه آلود ، همراه آلودگی است که تیر برق هم زیر پای خود را نمی بیند. من هم دفترم را به علت کم بودن نور و هم به علت ..............و دل ناله های خاموش .
چند سال پیش در خیابان آزادی جهت پیاده روی قدم میزدم . قسمتی از خیابان از وسط پادگان گذشته و خیلی آرام است و ترد عابر پیاده بندرت .
به سه راه ارتش رسیدم . پیر مردی ژنده پوش در خیابان کنار جوی آب خوابیده بود . کمی نگاه کردم و بیخیال برگشتم .
کمی دور شده بودم ، نوجوانی صدایم کرد . برگشتم ، مردی شاید 10 سال کوچکتر از من . لاغر و ضعیف روی ویلچر و پاهایش فلج . فشار زندگی مچاله کرده بود .
گفتم : بفرمایید
گفت : آن مرد را دیدی ؟
گفتم : آره دیدم .
گفت : نمخوای کمش کنی ؟ بغض در صدا و اشک در چشمانش توجه ام را جلب کرد . انگار شلاقم می زد
برگشتم .
یک ماشین صدا کردم و به راننده گفتم کمک کن این مرد را ببریم بیمارستان .
پیرمرد را صدا زدم . پدر .............پدر ...........
پیرمرد : هـــــــــــا
اسمت چیه
حاج........
از کجا می آیی ؟
از مکه
کجا می خوای بری
به مکه
زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم ، نشست و با عصبانیت گفت : چه کارم داری ؟
گفتم حالت خوب نیست می خواهم ببرمت دکتر
گفت : حال من خیلی هم خوبه ( البته او کشیده و با یک حالت خاص حرف میزد )
راننده تاکسی قهر کرد ورفت غرغر زنان ...اگه من خودم را برای اینها علاف کنم از کار و زندگی می افتم روزی 100 تا می بینم .
ولی چند تا ماشین دیگه آمد و نزدیک به 10 نفری جمع شدند .
گفتم : حالت خوبه پس را اینجا خوابیدی ؟
گفت : تو ایستادی ، من هم خوابیدم . چه ایرادی داره ؟ آقا دست از سرم بردارید من خیلی هم راحتم .
.
.
.
به نتیجه ای نرسیدیم . همه پراکنده شدیم و او دو باره خوابید .
کجای این قصه جالب بود ؟ پس از سالها چرا ذهن از صندوق خاطرات این قصه را بیرون میکشد ؟
تفاوت در جهان بینی یوسف آن روز و آن مرد معلول .
یوسف و صدها ماشین با انواع سر نشینان ها بی تفاوت از کنار آن پیر مرد گذشتیم ولی مردی ضعیف ، معلول برای یاری کردن فریاد زد و جمعیتی را جمع کرد . گر چه هیچ کاری نکردیم .
چند روز پیش می رفتم دیدن مادرم . ساعت تقریبا 8.5 الی 9 شب بود و من غرق در آهنگهای رادیو پیام به آرامی ودر خیال تو رانندگی می کردم .
14 سال و 8 ماه و 26 روز و 13 ساعت و 12 دقيقه قبلزنی جوان بچه ای در آغوش شتابان جو ماشین دوید . توقف کردم . احساس کردم برای بچه اش اتفاقی افتاده است .
بدون اجازه و جسورانه سوار شد و همچنان که هم کودک و هم خودش گریه می کردند . گفت اقا برو... تند برو ..
گفتم که خانم خواهش می کنم آروم باش و بگو کجا برم . ولی گریه نمی گذاشت حرف بزند . با دست اشاره کرد مستقیم .
سریع حرکت کردم ................... کمی مانده به چهارراه ....گفتم : برم بیمارستان ؟
ولی همچنان که از ته دل گریه می کرد باز اشاره کرد مستقیم .
نیم ساعتی در راه بودیم وبا راهنمایی هایش مرا به کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ یک محله فقیر نشن برد وضعیت ان زن و محله هم باعث شده بود من هم بی اختیار اشک می ریختم . کمی آرام شده بود .
پرسیدم : خانم چی شده که شما اینطور گریه میکردید؟
جواب عجیبی شنیدم .
گفت : مادر شوهرم فوت کرده . مادر شوهرم فوت کرده .
مادر شوهرش فوت کرده اینقدر دلخراش کریه میکند !!!!!!!
بغضم ترکید ضمن گریه گفتم : خانم امروز عروسها آرزوی مرگ مادر شوهرشان را می کنند ولی شما...........
گفت رسیدیم .
به زور می خواست 5000 تومان بدهد .
گفتم خانم بفرمایید من مسافر سوار نمی کنم . ولی مواظب آن دل و احساستان باشید که خیلی گرانبهاست و خرابش نکنید .
گفت : شما هم به مرگ مادر شوهر من گریه می کنید ؟
نتونستم جوابی بدهم . و رفت .
نتیجه ای که می خواهم از این دو واقعه بگیرم . نه از فلسفه عشق چیز زیادی میدانم و نه از روانشناسی عشق . ولی در وجود خود احساس می کنم که عشق انسان خشن را به آدمی نرم تبدیل می کند.
به یاد می اورم مرد معلولی را که در قصه اول چشم در چشم من میگریست و من بیتفاوت گذر کرده بودم و امروز متوجه میشوم که اشک او اشک ضعف نبود و شاید و حتما عاشق بود و اشک شکوه عشق بود . عاشق انسانیتی که من و من های دیگر در کنار جوب رها کردیم .
امروز یوسفی هستم که به عظمت و بزرگی دوستی عروس و مادر شوهر اشک میریزد
دوست داشتن اطرافیان را از دست داده ایم و به عشق های راه دور و دیجیتالی رو آورده ایم
ولی باز دوستت دارم بابا لنگ دراز عزیزم .