دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان شماره یک از مکتوب در دیدگاه

1390/10/06 - 12:36 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
sizou_h

سرگردان در نیویورک استو با این که قرار ملاقاتی دارد ، دیر از خواب بیدار می شود.و وقتی هتل را ترک می کند می فهمد که پلیس اتومبیلش را با جرثقیل برده. دیر به قرارش می رسد، ناهار بیش از اندازه طول می کشد و به مبلغ جریمه اش می اندیشد.پول زیادی است.
ناگهان به یاد اسکناسی می افتد که دیروز در خیابان پیدا کرده.بین آن اسکناس و حوادثی که آن روز صبح بر سرش آمده ،رابطه غریبی می بیند.
که میداند؟ شاید این پول را پیش از کسی یافتم که بنا بود پیدایش کند! شاید این اسکناس را از سر راه کسی برداشتم که واقعا به آن نیاز داشته.که می داند؟شاید در آن چه پیشاپیش رقم خورده،دخالت کرده ام.
احساس می کند باید از شر این اسکناس راحت بشود و در همان لحظه چشمش به گدایی می افتد که در پیاده رو نشسته، بی درنگ اسکناس را به او می دهد و احساس می کند میان پدیده ها تعادلی بر قرار کرده است.
گدا می گوید : یک لحظه صبر کنید ، من دنبال صدقه نیستم.من یک شاعرم و می خواهم در ازای این پول شعری برایتان بخوانم.
سرگردان می گوید : خوب پس کوتاه باشد من عجله دارم.
گدا می گوید :"اگر هنوز زنده ای ،به خاطر آن است که هنوز به آن جا که باید باشی ، نرسیده ای."

14 سال و 8 ماه و 24 روز و 8 ساعت و 21 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)