چقدر شبیه مادرم شده ام / چرا نمی شناسی ام ؟ /! چرا نمی شناسمت ؟ / می دانم که مرا نمی شنوی / و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم / دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و / به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند / با توام بی حضور تو / بی منی با حضور من / می بینی تا کجا به انتظار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند / همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم / و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم / و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند / نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند / . باید پیش از بند آمدن باران بمیرم.... " حسین پناهی "
1390/10/06 - 15:01 در
حسین پناهی