دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان شماره سه از مکتوب در دیدگاه

1390/10/08 - 18:38 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
sizou_h

بیگانه ای به صومعه اسکتا رفت سراغ کشیش را گرفت و گفت: می خواهم زندگی ام را بهتر کنم اما نمی توانم خودم را از افکار گناه آلود رها کنم.
پدر روحانی متوجه شد که در بیرون بادی تندی می ورزد...به بیگانه گفت : اینجا هوا خیلی گرم است،می توانی از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند؟
بیگانه گفت غیر ممکن است.
راهب گفت : همین طور باز داشتن خودت از اندیشیدن به آن چه خداوند را می آزارد غیر ممکن است ، اما اگر بدانی چگونه باید به
وسوسه ها پاسخ نه بدهی هیچ آسیبی به تو نمی رساند.

14 سال و 8 ماه و 22 روز و 1 ساعت و 30 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)