از دوستی ها بیزارَم ... از رفاقتهای کَشگَکی .... از "من برای تو می میرم"، "تو برای من می میری" ها ... از قول های احمقانه ی "تا آخر عمرم ..." ... از رفیق های ساده لوحی که نه تنها تو، خودشان را هم گول می زنند ... از رفاقت های مسخره ای که انتهایش خلاصه می شود در یک روز صبح زود ، رواق دارالحجه ... و طرف خودش هم نمی فهمد ، اما تو خوووب می بینی آخر خط را ... از خودم که یادم رفته دوست داشتم ، و دوست داشته شدم ... بیزارم از رفیق هایی که خودشان هم نمی فهمند دیگر رفیق نیستند! و هنوز به دلیل سوء تفاهم فکر می کنند! اما دیگر رفیق نیستند ... دیگر نمی خواهم شان که رفیق باشند ... بیزارم از رفاقت های بین راهی ... بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزارَم ... بیزارَم از خودم، که هی دل سوزاندَم برای نارفیق ها ، زمانی که رفیق بودند ...