جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ گـلـپــری تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
داشتیم از خوشحالی مثل پودر ماشینلباسشویی کف میفرمودیم که تلفن دوچرخه سوتید. تلفن ما فقط همین یک ملودی را بلد است: سوت سوت سوتک سوت سوت سوتک!
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 24 دقيقه قبلجسارتاً، گوشی را داشته باشید تا اول یک مقدمه عرض کنم خدمتتان. مقدمه این است که در تبوتاب بازار سکه، ما هم برای اینکه از قافله عقب نیفتیم، فکر کردیم مگر ما چلاق تشریف داریم که نرویم توی کار خرید سکه. چرا فقط سکههای ۲۵ تومانی و ۵۰ تومانی تو بساط ما پیدا شود؟ الان دیگر اینجور سکهها توی جیب گدایان و بینوایان هم پیدا نمیشود. البته اگر برداشت سیاسی نشود، داشتیم فکر میفرمودیم بالاخره سرنوشت این اختلاس ۳هزار میلیاردتومانی چی شد؟ و اینکه اگر خدای ناکرده ما صاحب چند سکهی ناقابل بشویم پایمان به ماجرای اختلاس باز میشود یا نه! بالاخره هرکس برای خودش اصولی دارد. گوشی را همینطور داشته باشید تا بقیهاش را عرض بفرماییم.
بعدش چی کار کردیم؟ رفتیم طلافروشی و النگوها و گوشوارههای عیال را فروختیم که سرمایه جور کنیم، وگرنه ما که از این پولهای بادآورده نداریم. بعدش چیکار کردیم؟ نصفهشب رفتیم تو صف سکه. چه صفی؟ تقریباً اندازهی استادیوم صدهزارنفری آزادی آدم پشت در بانک ایستاده و نشسته و خوابیده بود.
آن طفلیها هم مثل ما طلاهای عیالشان را فروخته بودند که با آن سکه بخرند. ظهر روز بعد نوبتمان شد و خوشحال و خندان رفتیم پشت باجه. به هر نفر پنج عدد سکه میدادند ولی به ما چهار تا دادند. گفتند همین هم از سرت زیاد است. نمیدانیم از کجا فهمیدند. لابد از آنجایی که پولمان کم بود یا از آنجایی که میدانستند با نیم سوت و نیمشوت زندگی و کار میفرماییم. بههرحال خدا خیرش بدهد که پنج تا نداد و چهارتا داد. البته کاش آن چهارتا را هم نمیداد. میدانید چرا؟ بهخاطر اینکه ما فرهنگ سکهداری نداریم. به خاطر اینکه شاعر مادر مرده در شعری بیربط فرموده:
سکه شد از نان شب واجبتر
نان شب از سکه شد غایبتر
عاشقان را بگذارید بخوابند همه
مصلحت نیست که این سکه فراموش کنید
خب برگردیم به همان تلفنی که اول مطلب سوت کشید و سوتمان را از اشکمان و اشکمان را از مشکمان و مشکمان را از وجود نازنینمان در آورد. نیمسوت بود و همشیرهاش نیمشوت. فرمودیم: «بنال ببینیم چی میگویی؟»
گفت: «شما کجایی؟ هرچی تلفن میزنم نیستی؟»
فرمودیم: «ما که سرجایمان هستیم. شما کجایید؟»
فرمودیم: «ما که سرجایمان هستیم. شما کجایید؟»
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 24 دقيقه قبلگفت: «من و نیمشوت اومدیم خیابون. کارمون طول کشید، گفتیم به شما خبر بدیم نگران نشید.»
فرمودیم: «نترسید نگران نمیشیم. نیومدید هم نیومدید. خیال میکنید سکهیطلا هستید که نگرانتون بشیم؟»
گفت: «خیلی ممنون.»
فرمودیم: «حالا از کجا زنگ میزنین؟»
گفت: «تلفن عمومی دیگه. شما که واسه ما موبایل نمیخری. این تلفنها همهمهاش خرابه. چهارتا تلفن عوض کردیم تا بالاخره این یکی وصل شد.»
فرمودیم: «مال سکهها هم هست. آخه هرکدومشون یه شکل، یه اندازه و یه رنگیه.» تا این را گفتیم یادمان به سکههای طلایمان افتاد. از جا پریدیم و گفتیم: «سکههای شما چه جوری بود؟»
گفت: «چیز بود دیگه. رنگش طلایی بود و روش نوشته شده بود ۱۳۹۰و خیلی هم نو بود.»
فرمودیم: «از کجا برداشتیش؟»
گفت: «شما که خواب بودی. گفتیم بیدارتون نکنیم یهوقت اخمالو بشین. واسهی همین خودمون با اجازه از توی کیفتون برداشتیم که بعدش بهتون بگیم. چهارتا بود. میخواستیم باهاش پفک هم بخریم، نشد. تلفنها خراب بود و سکههامون رو خورد.»
فرمودیم: «خورد؟» و بعدش نفهمیدیم غش کردیم یا سکته یا [!]که. فکر کنیم [!]که بود. شایدم سکته بود.
منبع: همشهری آنلاین
من حوصله ندارم بخونم...میشه نخونم؟!!!
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 13 دقيقه قبلخلاصه شو واسه م بگوووووووووووووووووووووووووووووو...
هروقت حوصله داشتی بخون
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 11 دقيقه قبلنه تو تعریف کن ماجراش چیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 5 دقيقه قبلدوباره باید کپی کنم اونوقت. باید همش رو بخونی تا متوجه شی
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 13 ساعت و 59 دقيقه قبلنه خب خلاصه شو بگو...
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 13 ساعت و 51 دقيقه قبلنه خب خودت بخون
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 13 ساعت و 48 دقيقه قبلپس بعدا میخونم...
14 سال و 8 ماه و 13 روز و 13 ساعت و 40 دقيقه قبل