خدایا من هستم و خودم دیگر تنهایم حتی از فرط تنهاییی و ضعف سایه ای در کنار خود نمی بینم تا شاید دوتا باشیم .....نمی دانم مردمان این دنیا به چه فکر می کنم .من در زمین مانده ام چون تو در آسمان را به رویم بستی من زمینی ای هستم که مشتاق هر چه زودتر زیر زمینم .مرگ را چه لذتی است نمی دانم ولی تنها آزمون نیمه کاره زندگیم همین است ...چرا نیمه کاره؟ چون در انفوان جوانی صد ها بار مرگ را به چشم دیدم ونالیدم وفریاد زدم کجایید ؟ اما افسوس که پاسخی نشنیدم .حتی به دل ساده خویش باریدم که چرا در این دنیا پاسخ را با تمسخر و تحقیر می دهند؟چرا کسی فکر کسی نیست؟بعد از کمی فکر فهمیدم :که اینجا دنیاست.........فهیمدم زندگی نمی کنم روحم در زندانی است که جسمش را در منجلاب های این دهر پست سوق داده اند........من می روم تا شاید دنیا بماند برای شما.....من از این دنیا فقط یک اتاقک خاکی و خالی می خواهم تا با تمام سنگینی هایم در آن فرو بروم و بگویند آن که نبود ....نیست شد...........