دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دختران مهتاب ،پسران آفتاب را رها کردند. دختران مهتاب در جزیره ای آن سوی دریاهای دوردست زندگی می کنند.و امروز خوشبخت ترین دختران دنیا هستند. حکایت جالبی دارند.

1390/10/25 - 06:07 توسط موبایل در داستان کوتاه
2 ديدگاه
گـلـپــری

روزگاری نه چندان دور,دخترکی نازک دل برای فرار از ناراستی های نامزدش سر به بیابان گذاشت.می گفت:همه رشته هایم پنبه شد.چه زیبایی هایی برایم تصویر کرده بود که با اولین باران شسته شد و رفت.چقدر دوستش داشتم وچقدر می گفت که دوستم دارد در حالی که بعدا فهمیدم تمام حجم مغزش برای کسی دیگر پر شده بود.

پسران آفتاب راه زندگی را کج کردند.بیراهه ها را رفتند.میانبرهای قاچاقی زیادی را آزمودند.دلهای شان را سنگ کردند و احساسهای رنگین را نقاب کردند و برچهره هاشان آویختند.

امروز آمار پسران آفتاب به میزان زیادی بالا رفته حال آنکه دختران مهتاب روز به روز نایاب تر می شوند.

این روزها پسران آفتابی که به دنیا می آیند دلهره زیستن به تنهایی را دارند.اضطراب بی کسی رهایشان نمی کند.آنها نتیجه اعمال پسران آفتاب قدیم را به دوش می کشند.

رازی که هنوز پسران آفتاب از آن سر در نیاورده اند خیلی عجیب است:هر روز صبح که از خواب بر می خیزند دختری از دختران مهتاب کم می شود بی آنکه ردی از خود گذاشته باشد.

آفتاب و مهتاب می دانند که چه اتفاقی در دنیای آدمها افتاده است,اما از آنجایی که با خودشان عهد کرده اند که این راز را به آدمها نگویند هنوز کسی نمی داند که چه شده است.

پس از سالهای طولانی که از این قضایا گذشته،بالاخره پسری از پسران آفتاب که توانسته بود با رفتارهای انسانی اش توجه دختران مهتاب را جلب کند اجازه ورود به دنیایی تازه را پیدا کرد:جزیره ای در آن سوی دریاهای دوردست.

وقتی پس از طی راههای ناآشنا و مسحورکننده به آنجا رسید چیز عجیبی دید.تمامی دختران مهتابی که در طی سالها گم شده بودند اینجا بودند.خیلی ها مرده بودند خیلی ها پیر شده بودند خیلی ها میانسال بودند خیلی ها هنوز جوان بودند و خیلی ها تازه نوجوانانی که هنوز گرد سفر را بر سر خود داشتند.همه این خیلی ها در یک چیز مشترک بودند:شادمانی مدام.

حکایت دختران مهتاب چنین بود که زندگی با طبیعت را به زندگی با پسران آفتاب ترجیح داده بودند.طبیعت بیجانی که سرشار از احساس بود.احساسهای بی غل و غش و زلال و بی تغییر.خیلی عجیب بود همه دختران مهتاب در اینجا ازدواج کرده بودند !بعضی ها با درختان؛بعضی ها با رودخانه؛بعضی ها با سنگها؛بعضی ها با باد و بعضی ها با خاک!می گفتند اینها همسرانی هستند که قدر ما را می فهمند،زیر سرشان بلند نمی شود،توهین نمی کند،سایه

14 سال و 8 ماه و 7 روز و 16 ساعت و 41 دقيقه قبل توسط موبایل
گـلـپــری

سایه بالای سرمان هستند،نمی گویند پسر نمی آوری،خوشگل نیستی،پیر شده ای،سواد نداری،خانواده متشخص نداری،غر نمی زنند که هیچ کاری نمی کنید فقط می خورید و می خوابید و ...

تازه ما بچه دار هم شده ایم بچه های ما گنجشک ها و کلاغ ها و کرکس ها و قناری ها و گرگ ها و سنجابها و خرسها و آهوها هستند.خانواده های پرجمعیتی هستیم که در اوج خوشبختی زندگی می کنیم.

این است حکایت ما.و تو ای پسر آفتاب برو و به پسران دیگر بگو هرگاه توانستید به مانند درختان و رودخانه ها و سنگها و بادها و خاک ها باشید ما همسران شما خواهیم شد!

14 سال و 8 ماه و 7 روز و 16 ساعت و 40 دقيقه قبل توسط موبایل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)