دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مادر ...

1391/03/03 - 15:37
1 ديدگاه
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

دلم سوخت وقتی از چشم های عزیز تو درد می چکید
دلم سوخت برای ِ خودم٬ برای ِ تو و برای ِ آن آدم های ِ بزرگی که چاله های ِ روزگار امان ِ بلند شدن و کمر راست کردن ٬به این سادگی ها را بهشان نمی دهد ..... !
دلم سوخت مثل ِ همان روزهای ِ داغ ِ مردادی که وقتی درد های ِ تو هم در چشم های ِ سرخت ، سکوت کرده بود و من باز باید با همه ی ِ کودکی ام حساب را نگه می داشتم ... یادم هست آن روزها عهد کردم روزی آنقدر حساب ها را تراز کنم که کسورات ِ روزهای ِ درد ِ تو را جبران کنم ولی نشد ...
نمی دانی آن شب ٬ در هوای دم کرده ی آن سالن ِ سراسر انتظار من چه ها کشیدم و تا کجا بی صدا باریدم...
نگو پر بودن حساب و کتاب های ِزندگی بزرگ نمی کند آدم را ، رشد نمی دهد معرفت را ٬ که می دانم ٬ اما اینقدر هم می دانم که تراز نشدن ِ همین حساب ها٬زهر می کند خوشی های ِ شیرین دنیا را به کام آدم ....... که بی تاب می کند این دلسوخته را .........
سینه ام هنوز از آن شب می سوزد .. می فهمی ... هنوز می سوزم ..........

14 سال و 3 ماه و 28 روز و 5 ساعت و 27 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)