دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

شيون نميكرد... در چشمهايش چيزى مثل فرياد، مثل صاعقه، مثل زلزله صداميكرد، برق ميزد، ميجنبيد، اما بيرون نمى آمد انگار كه از درون ويرانش ميكرد... گفتم نمى ميرد ... گفت مى دانم، اما دورى را تاب نمى آرم...

1391/03/06 - 10:52 در چهار راه
5 ديدگاه
گـلـپــری

این پست رو یه بار قبلا گذاشته بودیا

14 سال و 4 ماه و 2 روز و 13 دقيقه قبل
امیر کریمی

آره ولی اسم سیمین دانشورو یادم رفته بود بزارم ...

14 سال و 4 ماه و 2 روز و 11 دقيقه قبل
امیر کریمی

شاهکاره سووشون

اینو تو کتاب با قلب خود چه خریدم ؟ نوشته بود...
خاطره ش از زنیه که تو خونه ش کار میکرده و مادر شهید میشه ...
این تیکه شو خیلی خوشم اومد..
کلا کتاب خوبیه ...

14 سال و 4 ماه و 1 روز و 23 ساعت و 56 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)