جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ ˙·٠•●✿ ghazal ✿●•٠·˙ تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
* اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
14 سال و 4 ماه و 7 روز و 12 ساعت و 4 دقيقه قبل* گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهم
* گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
* گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
* گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
* گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
* گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
* با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
* فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
* گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
* گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
* کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
* تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
* خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
* اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
* خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
* با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
* آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
* سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
* بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
* ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
* گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
* مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
* الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
* حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
* گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
* آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
* گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
* يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
* گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
* گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
* مارفتني هستيم،مگه وقتش فرقي هم داره ؟
باز خنديد و رفت، دل من رو هم با خودش برد!