ღ♥ღ یه کاروان دانشجویی آورده بودند اروند کنار بین دانشجوها یه دختر شهید هم حضور داشت چشم دختر به عکس باباش افتاد پای عکس نشست و شروع کرد به گریه کردن یکی از همسنگرای شهید تا این صحنه رو دید سراسیمه اومد سراغ من گفت: فرزند شهید کهنسال پای عکس باباش داره به شدت گریه می کنه... ... رفتیم سراغش تا نگاش بهم افتاد ، منو شناخت گفت: تو رو خدا جلو نیاین ، بذارین توی حال خودم باشم زمانی که بابام شهید شد من یک سالم بود الان ۱۸ سالم شده اندازه ۱۷ سال با پدرم حرف دارم یه دفعه همه به گریه افتادیم بعد از یه ربع رفتم سراغش بهش گفتم: عمو جان! بابات الان شاهد و ناظر توئه ، به مهمونی بابات خوش اومدی تا اینو گفتم دختر شهید گفت: وقتی می خواستم به اروند بیام با مامانم تماس گرفتم میخواستم به بگم که دارم میرم محل شهادت بابا وقتی مامانم گوشی رو برداشت ، بهم گفت: دخترم ! من از رفتنت به اروند اطلاع داشتم پرسیدم: چطور؟ از کجا می دونستین؟ مامانم گفت: دیشب بابات اومد به خوابم و گفت فردا دخترم میاد پیش من... ღ♥ღ
@پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 38 دقيقه قبل


14 سال و 3 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 32 دقيقه قبل@محراب احمدي
14 سال و 3 ماه و 7 روز و 6 ساعت و 56 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 7 روز و 6 ساعت و 50 دقيقه قبل