دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

من هر روز پسر مشهدی یحیی رو میدیدم که از ایوون خونشون معصومه رو میدید ..اما اون روز وقتی سطلای اب معصومه ریخت اومد پایین و بدون اینکه چیزی بگه سطلای معصومه رو گرفتو پرِ اب کرد , بعدم سرشو انداخت پایینو رفت, منم فهمیدم خجالت کشید, معصومه هم خجالت کشید, شایدم معصومه نگاه های اونو از بالای ایون دیده بود و برای همین سطلای ابو ریخته بود.

1391/03/24 - 16:18 در چهار راه
1 ديدگاه
فردایی دیگر

چن خط از داستان خودم..البته این داشتان از زبان یه کودکه..

14 سال و 3 ماه و 13 روز و 21 ساعت و 23 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)