دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

این خاطره یکی ز دوستانه واقعیه واقعیه در ضمن لایک هم نکردین بخونین===> "وقتی من احمق از سوسک وحشت می کنم"

1391/03/30 - 10:25 در پارادوکس
1 ديدگاه
۝۝۝ ۝۝۝MilAD

رفتیم برای داداش کوچیکه خواستگاری . چه کلاسی که برای دخترشون نمی گذاشتن.

اینم دختره داداشم پسندیده؟ بگذریم .

فرانسه رو تازه شروع کردن و انگلیسی رو تازه تموم . برای ادامه تحصیل دارن

به کانادا میرن و داداش منم باید قول بده باهاش بره"باز این قسمتش خوبه".

درحال شنیدن این چرندیات بودیم که احساس کردم یک چیزی داره از پام میاد بالا.
اولش فکر کردم پروانه است. بعد گفتم خاک به سرم زنبوره .

بچه اینقدر وول نخور اینجا نشستی:مامانم بود.

اگه منو نیش بزنه چی؟ جیغ بزنم یا نه؟ البته تا اینجا اون جونور به زانوم رسیده بود.

شلوارمو که برامده شده بود و در حال بالا و پایین رفتن با مشتم گرفتم و شروع کردم

به معاینه. دیگه نفهمیدم کجا نشستم و مراسم عروسیه یا عزا. هیچ صدایی به گوشم

نمی رسید جز صدای پاهای یک سوسک که در حال کشیده شدن به پوستم بود.

نمیدونم چند هزارم ثانیه طول کشید از آگاهی من از بودن سوسک در شلوارم

تا بلند شدن جیغ از اعماق وجودم.

عین دیوونه ها پاچه شلوارمو گرفته بودم و با فریاد روی میز /ظرف شیرینی/میوه

پرواز می کردم .

۲ روز بعد : امروز بالاخره بابام جواب سلامم رو داد / داداشم هنوز قحره

مامانم گفت : خاک تو سرت کنن که از سوسک نترسی .

پ.ن : نمیدونم دیگه چجوری تو روی خانواده خودم نگاه کنم. خانواده زن دادشم به جهنم.

14 سال و 3 ماه و 7 روز و 5 ساعت و 38 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)