دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

....
....
Moghamer

سلام از این سو / بی رمقم نکنید / مدام دوست دارم بنویسم و با هم حرف بزنیم و یاری نمی کنید / تماشا می کنید و لایک ؟ / باور کنید کلی حرف داریم برای این دور هم جمع شدن / من هم که دست تنها / باشدٰ این گونه نمی ماند روزگار / من می روم سراغ حرف های خودم / از داستان نویسی گفتیم با هم / به عناصر داستان رسیدیم / پی رنگ را گفتیم / امروز مهمترین بخش را می گویم / راوی / راوی در یک کلام ساده شخصیت یا حسی است که از آن دریچه به دساتان نگاه می کنید / انتخاب راوی بسیار مهم است / در دوره ای روای ها سوم شخص بودند یا به روایتی دانای کل که مطلق هم می شد / اما امروزه بیشتر روایت ها اول شخص و تلفقی نزدیک شده ایم / این که در یک اتاق پر از آدم کدام را انتخاب کنید تا روایت را بر عهده بگیرد سلیقه و هنر شما ست / مشق امروز: عکسی که گذاشته ام را به دقت نگاه کنید / یکی از عناصر داخل عکس را انتخاب کرده و او را به عنوان راوی آن چه در عکس می گذرد انتخاب کنید / حال روایت کنید / بنویسید

1391/03/30 - 13:15 در مینیمال نویسی
20 ديدگاه
♥ tannaz ♥

خودتيييييييييييييييييييييييييييي؟اومدييييييييييييييي

14 سال و 4 ماه و 21 روز و 18 ساعت و 33 دقيقه قبل
....

ای جان
سلام طناز
آره
خیلی وقته بابا
تو هوامونو نداری
و گرنه منم منتظرت بودم
از قبل عید رفتی و نیومدی

14 سال و 4 ماه و 21 روز و 18 ساعت و 25 دقيقه قبل
♥ tannaz ♥

سلاااااااااااااااااااام...واي باورم نميشه....نميدونستم اومدي....
آره از عيد ديگه نبودم....
من هميشه به فکرت بودم....خطاباي گاه و بيگاهمو نديدي؟

14 سال و 4 ماه و 21 روز و 18 ساعت و 21 دقيقه قبل
....

بهله دیدم
خیلی با مرامی رفیق
خوشالم که هستی
می خونمت و می بینمت
خوشالم که برگشتی

14 سال و 4 ماه و 21 روز و 18 ساعت و 17 دقيقه قبل
♥ tannaz ♥

ممنون....بامرامي از خودته رفيق ِ خوبم.....
خيلي خوبه که اينجايي...خيلي...

14 سال و 4 ماه و 21 روز و 18 ساعت و 14 دقيقه قبل
....

سلیقه ای
و هر چیزی که از عکس حس می کنید
راوی رو مشخص کنید و روایت کنید

14 سال و 4 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 56 دقيقه قبل
علیرضا

در ها که قفل شده اند ! و من که به دیواری سرد تکیه داده ام ! و پاهای بی کفشم بر روی زمینی گرم است ! و پشتم عکسی است که معنایش را نمی فهمم ! و پسری که به من نگاه میکند و پیراهنش بدون آستینش مانند در های قفل شده راه راه های سیاه و سفید افقی کثیفی دارد ! و پیراهن بدون استین من هم مانند او راه راه است ! و افقی ! من به او نگاه میکنم و او به من ! پس تنها نیستیم !

14 سال و 4 ماه و 20 روز و 3 ساعت و 39 دقيقه قبل
علیرضا

خواهش !امید وارم بیشتر ببینمتون تا بتونم بیشتر اطلاعات و آگاهی از شما دریافت کنم !

14 سال و 4 ماه و 17 روز و 15 ساعت و 32 دقيقه قبل
....

فدای تو رفیق
این داستان گوگول رو که گذاشتم بخون و با هم در موردش حرف بزنیم

14 سال و 4 ماه و 17 روز و 15 ساعت و 12 دقيقه قبل
چادر به سر

چشمانم را به پسرک کوچکی در چند قدمی ام ایستاده دوخته ام..... نمی دانم کیست....هردو پا برهنه ایم....باهایمان داغ ِ داغ....پسرک گویی می خواهد با چشمانش چیزی را به من بفهماند اما موفق نمی شود....لباس های راه راهِ هر دویمان مرا به یاد پدر در لباس زندان می اندازد....و قفل ها..... که یادِ جمله ی وقتِ ملاقات تمام است می افتم....

14 سال و 4 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 26 دقيقه قبل
چادر به سر

خواهش میشه ولی میدونم زیاد خوب نبود.

14 سال و 4 ماه و 7 روز و 11 ساعت و 6 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

از دور دیدمش ... با عجله دویدم سمتش. همه چی همون بود. چشمایی که غرور ازش میبارید. انگار زمان هیچوقت نمیخواست رنگ و لعاب خوبشو بهم نشون بده. آروم رفتم جلو و فاصلمو کم کردم. دستانمو انداختم رو هم .... چشام واسه دیدنش دو دو میکرد و قلبی که هنوز ملتهب بود. نمیدونستم از کجا باید شروع کنم فقط منتظر بودم تا یه گوشه چشمی بهم کنه. ولی او بی حرکت نگاهش به آن سوی خیابان بود. انگار همه چی یخ زده بود. همه چی. با اینکه جفتمون یه جور بودیم. از خیلی چیزا شبیه هم بودیم. ولی هیچکدوم اینا واسم برگ برنده ای نبود. تو اون لحظه تمام نقاشیهای روی دیوار. درها و حتی زمین یخ زده و مرده‌ی زیر پام به من میخندیدن ولی من هنوز امیدوار بودم.

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 18 ساعت و 56 دقيقه قبل
| ملکه مهر |

این قاب شیشه ای هم که بشکند ، باز. . . تو کجا و من کجا؟ فهمیدنت آسان نیست پسرک. قدمی پیشتر بیا! من دست میگذارم، تو پا در دست من. . . بگذار آسمانم را نفس بکشی. نه براوی غمهایت شریکی بخواه، نه شادیهایت را با کسی قسمت

13 سال و 5 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 24 دقيقه قبل توسط موبایل
| ملکه مهر |

این قاب شیشه ای هم که بشکند ، باز. . . تو کجا و من کجا؟ فهمیدنت آسان نیست پسرک. قدمی پیشتر بیا! من دست میگذارم، تو پا در دست من. . . بگذار آسمانم را نفس بکشی. نه براوی غمهایت شریکی بخواه، نه شادیهایت را با کسی قسمت

13 سال و 5 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 23 دقيقه قبل توسط موبایل
| ملکه مهر |

این قاب شیشه ای هم که بشکند ، باز. . . تو کجا و من کجا؟ فهمیدنت آسان نیست پسرک. قدمی پیشتر بیا! من دست میگذارم، تو پا در دست من. . . بگذار آسمانم را نفس بکشی. نه براوی غمهایت شریکی بخواه، نه شادیهایت را با کسی قسمت کن. . .نترس پسرک، قدمی پیشتر بیا! ! !

13 سال و 5 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 21 دقيقه قبل توسط موبایل
CnA\\\'

دخترک دورگه،اسمش نمی دونم چی بود ولی دوست داشتم فزشته صداش کنم...به دیوار تکیه داده بود یه چند تا عکس که زیاد واضح نبود رو دیوار بود ..فرشته به یه جایی خیره شده بود ... به من نگاه نمی کرد اصلا حضور من را نفهمید...برای همین دوست داشتم بهش بگم فرشته...آخه من براش مهم نبودم...

13 سال و 2 ماه و 22 روز و 12 ساعت و 52 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)