دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دیروز گفتی: لحظه ها در تب احساس تو میمیرندُ تو چه بی پروایی. که نمی اندازی اینهمه خاطر خاموش که پا سوز تو شد به درون گوری تو چه بی احساسی که بلند میخندی به همان قلبی که نام تو حک شده بود بر رویش. تو چه بی مقداری! کاین همه عاشق دلسوخته را نشمردی. همه پروای تو این است گل آلود شوی! همه احساس تو اینست که مسموم بخندی و... بخندی تا که نابود شوی. همه مقدار تو اینست که فقط قد بکشی امّا ذره ای قدر ندانی...

1391/04/01 - 16:51 در برای مخاطب
1 ديدگاه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

من میگم:

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟

دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی

تمام سعی تو کتمان عشقت بود در حالی

که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی

فقط یک لحظه٬ آری با نگاهی اتفاق افتاد...

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟؟؟

14 سال و 3 ماه و 5 روز و 25 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)