دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

حدّی بُود جفا را ...

1391/04/03 - 18:35 در سعدی
1 ديدگاه
باران بهاری

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند مارا

باری به چشم احسان درحال ما نظرکن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدارا

سلطان که خشم گیرد بربندگان حضرت

حکمش رسید ولیکن حدی بود جفارا

من بی تو زندگانی خود را نمی پسندم

کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آنگه چه سوددارد

آب ازدوچشم دادن برخاک من گیارا

حال نیازمندی دروصف می نیاید

آنگه که بازگردی گوییم ماجرارا

بازآ و جام شیرین ازمن ستان به خدمت

دیگر چه برگ باشد درویش بی نوارا

یارب تو آشنا را مهلت ده وسلامت

چندان که بازبیند دیدار آشنارا

نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان

وقعیست ای برادر نه زهد پادشارا

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

پس هرچه پیشت آیدگردن بنه قضارا

14 سال و 2 ماه و 28 روز و 10 ساعت و 12 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)