جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ باران بهاری تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
مجموعه «منوچهر به روایت همسر شهید» با عنوان اینک شوکران 1 به قلم مریم برادران، نگاشته شده است. این کتاب که مشتمل بر 88 صفحه می باشد شرح زندگی شهید منوچهر مُدِق از زمان اولین آشنایی با او تا زمان شهادت او می باشد.
14 سال و 2 ماه و 28 روز و 17 ساعت و 18 دقيقه قبلنوشته های این کتاب حکایت از رابطه بسیار عمیق بین منوچهر (شهید) و همسرش فرشته دارد. هنگام ازدواج منوچهر با همسرش مقارن است با شروع جنگ تحمیلی، که علی رغم علاقه شدید فی مابین، منوچهر عازم جبهه های نبرد می شود و تنها درخواست همسرش از او این است که برایش فراوان نامه بنویسد ولی با گذشت مدتی از این جدایی، همسرش بی تابی می کند و سرانجام عازم دزفول می شود تا در آنجا بیشتر منوچهر را ببیند.
یکی از دغدغه های شهید مدق علاقه بسیار او به همسر و فرزندانش بود و خطاب به همسرش می گفت تنها علاقه و دلبستگی من به این دنیا، شما هستی. او می خواست همسرش از این دلبستگی دست بردارد و اجازه پرواز به او بدهد.
پس از پذیرش قطع نامه و خاتمه جنگ تحمیلی منوچهر، برای کسب درجه و رتبه نظامی هیچ یک از مدارک جانبازی و سابقه جبهه خود را ارائه نکرد و زندگی او از بابت معیشت به سختی می گذشت.
با گذشت چندین سال بدن او که مملو از ترکش ها و جراحات زمان جنگ بود ناراحتی های فراوانی برای او به وجود آورد و پس از تحمل سختی های فراوان، سرانجام در سال 1379 به شهادت رسید.
ارتباط عاطفی این شهید مظلوم با همسر و خانواده اش نمود زیبایی داشته است که در این کتاب به خوبی به تصویر کشیده شده است.
بخشی هایی از کتاب :
14 سال و 2 ماه و 28 روز و 17 ساعت و 17 دقيقه قبلدستهاش را دور دست منوچهر، که دوربین را جلوی چشمهاش گرفته بود و آسمان را تماشا میکرد، حلقه کرد. گفت «من از این پشتبام متنفرم. ما را از هم جدا میکند. بیا برویم پایین.»
نمیتوانست ببیند آسمان و پرواز چند پرنده منوچهر را بکشد بالای پشت بام و ساعتها نگهش دارد. منوچهر گفت «دلم میخواهد آسمان باز شود و من بالاتر را ببینم.»
فرشته شانههاش را بالا انداخت «همچین دوربینی وجود ندارد.» منوچهر گفت «چرا، هست. باید با دلم بسازم، اما دلم ضعیف است.»
فرشته دستش را کشید و مثل بچههای بهانهگیر گفت «من این حرفها سرم نمیشود. فقط میبینم اینجا تو را از من دور میکند. همین. بیا برویم پایین.»
آن روزها خیلی به ما ایراد میگرفتند، حتا تهمت میزدند، چون ریشهای منوچهر به خاطر شیمیدرمانی ریخته بود و من برای اینکه بتوانم زیر بغلهاش را بگیرم و راه برود، چادرم را میگذاشتم کنار.
14 سال و 2 ماه و 28 روز و 17 ساعت و 17 دقيقه قبلیک ماهی میشد که منوچهر نیامده بود… شام میخوردیم که زنگ زد. افاف را برداشتم. گفتم «کیه؟» گفت «باز کنید لطفا.» پرسیدم «شما؟» گفت «شما؟»
14 سال و 2 ماه و 28 روز و 17 ساعت و 16 دقيقه قبلسر به سرم میگذاشت. یک سطل آب کردم، رفتم بالای پلهها. گفتم «کیه؟» تا سرش را بالا گرفت بگوید «منم»، آب را ریختم روی سرش و بهدوبهدو آمدم پایین. خیس آب شده بود. گفتم «برو همان جا که یک ماه بودی.»