دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

حکایت جالب

1391/04/05 - 19:15 در داستان کوتاه
2 ديدگاه
۩۞۩وحید۩۞۩

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود
مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی

14 سال و 2 ماه و 25 روز و 10 ساعت و 18 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

زائوچی در مورد این داستان می گوید :
خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند

14 سال و 2 ماه و 25 روز و 10 ساعت و 18 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)