یک روز یکی از خویشاوندان که از پاریس آمده بود یک لباس زیبای زری دوزی شده برای من آورد ولی پیش از آنکه آنرا بگیرم مادرم گفت یکی از شعار های ما در مبارزه برای استقلال هند این است که لباس خارجی نپوشیم و فقط ازپارچه های هندی برای خودمان لباس بدوزیم و به همین دلیل از قبول هدیه خود داری نمود.خویشاوند ما گفت:اختیار قبول یا رد سوغاتی مرا به خود ایندیرا واگذار کنید.مادرم رو به من کرد و پرسید ایندیرا چه می گویی؟...با اینکه اشتیاق زیادی به گرفتن لباس داشتم گفتم قبول نمی کنم.خانم خویشاوند با طعنه گفت:
1391/04/06 - 15:40 در
چهار راه
پس چرا با عروسک فرنگی بازی می کنی؟.... این حرف خیلی بر من گران آمد و در آن عوالم کودکی چند روز با نفس خود می جنگیدم .تا اینکه یک روز تصمیم خود را گرفتم.عروسک محبوبم را برداشتم و با یک کبریت به پشت بام خانه رفتم.عروسکم را آتش زدم... در تمام عمر خود به اندازه آن روز گریه نکرده ام و از آن روز به بعد از هیچ چیز به اندازه روشن کردن کبریت نفرت ندارم...
14 سال و 3 ماه و 12 ساعت و 54 دقيقه قبل#ایندیرا-گاندی
14 سال و 3 ماه و 12 ساعت و 53 دقيقه قبل