دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

حتما بخونید....تو به من خندیدی/ و نمی دانستی/ من به چه دلهره از باغچه همسایه/ سیب را دزدیدم/ باغبان از پی من تند دوید/ سیب را دست تو دید /غضب آلود به من کرد نگاه /سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک/ و تو رفتی و هنوز/ سالهاست که در گوش من آرام /آرام /خش خش گام تو تکرار کنان /می دهد آزارم /و من اندیشه کنان/ غرق در این پندارم/ که چرا/ خانهی کوچک ما سیب نداشت .حمید مصدق خرداد 1343...من به تو خندیدم/ چون که می دانستم/ تو به چه دلهره از باغچه همسایه/ سیب را دزدید/ی پدرم از پی تو تند دوید/ و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه/ پدر پیر من است /من به تو خندیدم /تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را /خالصانه بدهم/ بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت/ به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک /دل من گفت: برو /چون نمی خواست به خاطر بسپارد/ گریه تلخ تو را /و من رفتم و هنوز سالهاست/ که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان/ می دهد آزارم /و من اندیشه کنان /غرق در این پندارم/ که چه می شد اگر خانه ی ما سیب نداشت.فروغ فرخ زاد

1391/04/10 - 15:21
2 ديدگاه
__** پسر**__

یعنی من میمیرم برای این جور مکالمات شعری....وقتی احساس در قالبه وزن قرار میگیره...شاید تنها زمانیه که من همه گرفتاری های زندگی روزمره رو می تونم فراموش کنم.

14 سال و 2 ماه و 20 روز و 8 ساعت و 43 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)