دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پیرمرد به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم و حرفای عاشقونه بگیم ...... پیرزن قبول کرد فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ ...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام!!

1391/04/10 - 18:57
18 ديدگاه
رهـــــــــــ ـا

واه واه واه نیلوفر وضع دندونای تو از من خرابتره

14 سال و 2 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 6 دقيقه قبل
رهـــــــــــ ـا

وااااااااااااااااااااااااااااااااای چشاتم خواب رفته باید اساسی بریم دکتر

14 سال و 2 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 59 دقيقه قبل
رهـــــــــــ ـا

حالا هر چی درد داری میزاری سر من من فقط یه چن تومنی پول دارم فقیرم

14 سال و 2 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 53 دقيقه قبل
نیلوبانو ^_^

خخخ
میریم زار میزنیم پیش دکتر میگیم ما فقیریم هیچی نداریم تورو خدا مجانی ویزیت کن

14 سال و 2 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 50 دقيقه قبل
رهـــــــــــ ـا

خخخخخخخخخخخخخخ
نترس دکترم از ما بدتر باشه

14 سال و 2 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 49 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)