دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دخترک آخرین دکمه ی لباسش را بست... جلوی آینه ماتیکش را تمدید کرد... روسری سر کرد.پول را برداشت و بیرون رفت... بغضش بیرون در ترکید... جلوی آینه یک قاب عکس زیبا بود با عکس دختری همسن او در آن... غبطه خورد به دختر مردک... واقعأ چه چیزی کم تر از او داشت به جز یک پدر پولدار از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین. بفروش... از چسب هایت آنقدر میخرم که زخم هایت التیام یابد... زخم های من به درک... تمام پول هایی که امشب درآوردم از آن تو باشد... من فاحشه ام اما... هنوز هم "دل" دارم،دلی که زخم هایش،شاید،با چسب زخم های تو خوب شوند... بفروش...

1391/04/11 - 23:32
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)